بوی گندی به مشامم می رسد. بوی گند سال ۸۷. راستش بوی این گند بزرگ حتی از بوی نفت هم بدتر است. نفتی که قرار بود سر سفره مان بیاید و حالا نان سفره مان را هم با خودش برده و نان ما را بریده. به هر حال تحویل این سال تهوع آور بر شما گرامی! سال را با شعری از سید علی صالحی شروع کنم بهتر است.
سال به سال/ هر سال/ يک سينً ساده
از سفره هفت سينً ما کم مي شود،
چرا...؟
پريا مي پرسد،
پريا دخترً يکي از کارگرانً همين خطً واحد است.
سال به سال / هر سال / هزار مشقً دشوار / بر شبً تکليف و ترانه ما تحميل مي شود،
چرا...؟ / چرا نمي گذارند/ کسي در امتحانً دشوارً نان و سرپناه و سايه / قبول شود؟
پريا مي پرسد،
پريا دخترً يکي از کارگرانً نيشکرً تلخاب است.
سال به سال / هر سال
...
(بگذار سخن بگويم،) / واژه ها بي وثيقه آزاد نمي شوند،/ اين کيفرخواستً تباني با ترانه زندگي ست؟
پريا نمي پرسد / من مي گويم،/ پدر من هم / يکي از کارگرانً خسته همين جهان بود.
سال به سال / هر سال / صحبت از نفت و چراغ و سپيده دم است / صحبت از سفره گشودنً صبح است / صحبت از علاقه عجيبي / به اسمً عدالت است،
اما پرده ها تاريک / پدرها خسته / سفره ها خالي،
سال به سال / هر سال
...
(بگذار سخن بگويم،) / بگذار هر چه مي خواهد ببارد / ببارد از سنگ، از سياهي، از سکوت، / ما نوميد نمي شويم / ما همچنان
سفره بي سينً خانواده خود را / با الفبايً تمامٍ عيارً عشق مي آراييم،
اين را من نمي گويم
مادرانً ما مي گويند،


