تبليغاتX
تحریریه خاموش

مصطفی مرد. از بس که خودکشی کرد. از بس که غصه خورد.از بس که سفره اش خالی بود. از بس که شرمنده زن و بچه اش شد. از بس که مشت مشت دیازپام 10 خورد. از بس که خودکشی کرد. دم آخر به زنش گفته بود:  " اکرم بیا پیشم بخواب. دیگه همدیگرو نمی بینیم تا قیامت.  "

گفته بود: "  اکرم این دفعه راسی راسی دارم می میرم.  "

گفته بود: "  اکرم مواظب بچه باش.  "

زنش به جای این حرفها گریه کرده بود.

گفته بود:  " مصطفی تو رو خدا نمیر! تو رو خدا بلند شو. بلند شو من و دانیالو بزن. کبود کن. تو رو خدا مصطفی.  "

مصطفی گوش نکرده بود و مرده بود. جنازه اش تا شب در خانه مانده بود. مثل همان وقتهایی که خودکشی می کرد و قرصها اثر نمی کرد.

-   مصطفی. مصطفی. مصطفی بلند شو شب شد. تا کی می خوای خودکشی کنی؟ تا کی؟

مصطفی این بار بلند نشده بود. استفراغ نکرده بود تا تمام بیکاری ها و بی پولی هایش را بالا بیاورد. این دفعه همه را یک جا بلعیده بود. هم قرصها را هم قرضها را. هم غصه ها را. این دفعه رفته بود.

عمو گفت:   " سر صبحی اکرم آمد دنبالم که آقا فراهانی تو رو خدا به دادم برسید. شوهرم مرد.  "

عمو گفت:    " هر چی زور زدم نتونستم بلندش کنم. سنگین بود.  "

گفت:  " دور از جون بچه ام. همسن مهدی ما بود.  "

گفت:  "  تازه 27 سالش شده بود.   "

گفت:  "  هر شب زن و بچه اش را از نداری می زد.  "

گفت:  "  بیکاری دیوانه اش کرده بود.  "

گفت:  "  فرستادیم اورژانس بیاورند. آمدند و گفتند دیگر بی فایده است. قرصها اثر کرده و جذب معده شده. بذارید راحت بخوابه.  "

مصطفی مستاجر عمو بود. جوانکی بیکار و دنبال کار. که گاه گداری در رستوران یکی از اقوام کار می کرد و هر از چندگاهی از آنجا بیرون میزد. دو سالی می شد که مستاجر عمو شده بود. با کلی کرایه عقب مانده.

- عمو چرا کرایه ازش نمی گیری؟

-  می گیرم! می گیرم.

آخرین بار مصطفی را شب عید فطر دیدم.

-  مصطفی چه خبر؟

-  بی خبری. بیکاری. هیچ خبر آقا. هیچ خبر! منتظریم پول نفت بیاد سر سفرمون!

مصطفی مرد. مصطفی مرد. مستاجر زیر زمین نشین پلاک 31 یکی از کم آزارترین خیابانهای این مملکت مرد. مصطفی مرد. مصطفی از زور فقر مرد. از زور بیکاری. از زور بی پولی. مصطفی را مشت مشت قرصهای دیازپام 10 نکشت. مصطفی را فقر کشت. بی پولی کشت. اجاره عقب افتاده کشت. گریه بی امان زنش کشت.

زن عمو گفت:  "  نصف شب فامیلای زنش ریختن تو خونه و زنک را کشیدند بیرون و تو خیابون آنقدر زدندش که بیا و ببین.  "

گفت:  "  می گفتن مصطفی را تو کشتی. بی مروتا!  "

گفت :  "  انگار دفعه اولش بود. نگفتن خب این هزار بار خودکشی کرده!  "

پایش را شکستند. له و لورده اش کردند. بیچاره اکرم. بیچاره دانیال. حالا دانیال تا آخر عمر از پاییز می ترسد. تا آخر عمرش.

زن عمو گفت:  "  بچه دیر به حرف آمد. خیلی دیر. از بس که از باباش کتک می خورد.  "

زن عمو گفت:  " بچه بالا سر جنازه باباش ایستاده بود و نگاه می کرد.  "

گفت:  "  بچه دیر به حرف آمد. آمد بالا سر جنازه مصطفی و گریه کرد. انگار می گفت بابا.  " 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 23:51 |

چند روز است كه در شش و بش نوشتن يا ننوشتن اين خبر گرفتار شده ام. بنويسم؟ ننويسم؟ و البته بالاخره مي نويسم. گرچه ترس خوردگي مرضي است كه اين روزها بسياري از ما گرفتارش هستيم. ما جماعت روزنامه نگار كه بايد حقايق را بنويسم و از گفتن حقيقت نهراسيم. و البته از گفتن حقیقت می هراسیم و بجای گفتن و نوشتن آن خفقان می گیریم.

يادتان مي آيد كه از دختر 16 ساله اي نوشتم كه توسط سه مامور پليس مورد تجاوز قرار گرفته بود؟ شنيده ها حكايت از آن دارد كه قاضي پرونده هر سه مامور پليس را از اتهام تجاوز به عنف تبرئه كرده است. ظاهراً قاضي پرونده مجاب نشده كه دخترك به زور مورد تجاوز سه مامور قرار گرفته.

و اما بشنويد از دلايل قاضي. يكي از اين سه نفر مامور مجرد بوده و چون مجرد بوده نمي توان موضوع تجاوز او  به دخترک را اثبات كرد! يكي ديگر از آنها اگر چه متأهل بوده اما چون همسرش آن شب مسافرت بوده پس جرمش محرز نيست. نفر سوم را هم با چنين دلايلي تبرئه كرده اند.

اين در شرايطي است كه دخترک مدعي است تجاوز سه مأمور نيروي انتظامي در حالي اتفاق افتاده بود كه او براي نجات خودش به آنها پناه برده بوده است. خودتان قضاوت كنيد. دختري 16 ساله در شهرستان ورامين از خانه فرار مي كند و به خانه دوستش پناه مي برد. دوست هم سن و سالش بعد از صحبت فراوان دخترك را راضي مي كند كه به خانه برگردد. اما پدر و مادر دخترك از پذيرشش سر باز مي زنند. دخترك به پليس پناه مي برد و به آنها زنگ مي زند. ماموران پليس بجاي پناه دادن به دخترك تا صبح به او تجاوز مي كنند.

حالا بعد از گذشت 5 ماه قاضي پرونده هر سه متهم را از اتهام تجاوز به عنف تبرئه مي كند و پرونده را به دادسراي عمومي ارجاع مي دهد. يعني چي؟ يعني اينكه دخترك با ميل خودش تن به اين كار داده است و تجاوزي در كار نبوده. در مورد اتهام آدم ربایی هم چون دخترک سوار خودروی نیروی انتظامی شده است، هر سه مامور تبرئه شده اند. به اين ترتيب براي شاكي ( دخترك 16 ساله ) ضربه شلاق بريده خواهد شد و براي هر سه مامور مذكور كه در حال حاضر به قيد وثيقه 20 ميليون توماني آزاد شده اند، جريمه نقدي بدل از 100 ضربه شلاق خواهند بريد. ديگر چيزي نمي نويسم. خفقان مي گيرم و قضاوت را به خودتان واگذار مي كنم.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 10:21 |

قرار گرفتن نام سپاه پاسداران ایران در فهرست سازمانهای خارجی تروریستی از سوی مجلس سنای آمریکا عملاً چراغ سبزی است که دموکراتهای به اصطلاح مخالف جنگ به افراطیون کاخ سفید داده اند. قرار گرفتن نام سپاه پاسداران ایران در فهرست سازمانهای تروریسی می تواند مقدمه حمله به ایران باشد. طی رأی گیری مجلس سنا برای تروریستی شناختن سپاه پاسداران، 76 سناتور رأی موافق و 22 سناتور رأی مخالف دادند. این در شرایطی است که همزمان با حضور احمدی نژاد در مقر دائمی سازمان ملل ۳۹۷ نماینده مجلس نمایندگان آمریکا نیز به تروریستی خوانده شدن سپاه پاسداران رأی مثبت دادند، در حالی که این تصمیم فقط با رأی منفی شانزده نماینده روبرو شد. چنین مصوبه ای با این میزان رای بهترین بهانه برای ماجراجویان کاخ سفید است. 

نکته قابل توجه در این میان شخص پیشنهاد دهنده این متمم است. این متمم غیرالزام‌آور از سوی سناتور مستقل، جوزف لیبرمن و سناتور جمهوری‌خواه جان کیل پیشنهاد شده بود. مصوبه دقیقاً همان خوراکی است که طیف جنگ طلب کاخ سفید برای مقدمه چینی جهت حمله به ایران لازم داشت. در روزهای آینده و با موضع گیری رسمی کاخ سفید در برابر این مصوبه جهت اصلی حرکت کاخ سفید در مواجه با احتمال حمله به ایران مشخص خواهد شد. در صورت استقبال کاخ سفید از این مصوبه کثیف عملاً کبریت به دست بوش احمق برای آتش بازی در انبار باروت افتاده است.

کار به جایی کشیده که سعود الفیصل وزیر امور خارجه عربستان لازم می بیند تا در یک کنفرانس خبری در نیویورک، با اشاره به دیدارش با رایس اعلام کند که در ملاقاتش با وزیر امور خارجه آمریکا درباره ایران نیز گفتگو کرده است، او به خبرنگاران گفته است " به طور قطع آنچه هم ا‌کنون شاهد آن هستیم، شکل‌گیری یک برخورد است.  "

من البته چندان احاطه ای به مسائل بین المللی و نظامی و ... ندارم اما حس ششم می گوید که این دفعه نباید موضوع را شوخی گرفت. به نظرم این بار باید لااقل خودمان را در شرایط ویژه تصور کنیم. در چنین شرایطی چه باید کرد؟ باید موضوع را بدون جار و جنجال و های و هوی بی خودی به صورتی منطقی برای خودمان حلاجی کنیم. باید خودمان را برای مواجه با شرایط  نامساعد آماده کنیم. به نظرم مهمترین کار در این شرایط ایجاد انسجام ملی واقعی ( فراتر از شعار و شعار زدگی ) در همه سطوح مملکتی است. باید به دنیا نشان بدهیم که اختلافات داخلی ما ربطی به بیگانگان ندارد. باید به تمام دنیا ثابت کنیم که ما مردمی هستیم که می توانیم در حساس ترین شرایط اختلافات گذشته را کنار بگذاریم و به فکر پاسداری از کیان کشورمان باشیم. این موضوع را باید تمام احزاب و گروه ها و تشکل های رسمی و غیر رسمی سر لوحه کارشان قرار دهند. باید طرفداران احمدی نژاد و خاتمی و رفسنجانی و کروبی و مشارکتی ها و قالیباف و موتلفه و حتی جبهه ملی ها و ملی مذهبی ها، و خلاصه همه و همه در برقراری یک آشتی بزرگ ملی تحرکات رسمی خود را آغاز کنند. باید بقول سعید حجاریان اقدام به تشکیل جبهه بزرگ صلح نماییم و هر کس و هر گروهی که به فکر حفظ این خاک و بوم هستند را در این جبهه به رسمیت بشناسیم.

به نظرم انتخابات هشتمین دوره مجلس می تواند زمینه مناسبی برای ارسال یک پیام واضح و آشکار به تمام دنیا باشد. اگر حکومت به رای مردم اعتماد کند و اجازه حضور تمام نیروهای خواهان صلح و آرامش در کشور را در این انتخابات بدهد، اگر این انتخابات با حضور واقعی تمام گروهها و دسته جات و احزاب سیاسی برگزار شود ( و این در صورتی است که بزرگان و عقلای قوم، شورای نگهبان را به مصلحت اندیشی فرا بخوانند. ) مملکت عزیزمان ایران می تواند این بار هم به یمن آراء قابل توجه مردم ( نظیر انچه که در انتخابات خرداد ۷۶ اتفاق افتاد ) در صندوق های رای روی آرامش را به خود ببیند و از خطر مواجه نظامی با ابرقدرتهای زورگو و قلدر رهایی یابد. حتی در انتخابات ۲۷ خرداد ۱۳۸۴ هم حکومت نشان داد که می توان به رای مردم اعتماد کرد. ( ماجرای تائید صلاحیت دکتر معین که خاطرتان هست. )

من به سهم خودم می گویم که باید اختلافات را کنار گذاشت. بقول عطاالله مهاجرانی سخن بر سر این نیست که ما از رییس جمهور ایران خوشمان می آید یا نه. طرفدار ولایت فقیه هستیم یا نیستیم.سخن بر سر این است که امریکا کشور ایران را می خواهد.آرزوی بر پایی همان سفارتخانه ای که سایروس ونس در خاطراتش نوشته است؛ سفارت آمریکا در تهران از وزارت خارجه امریکا در واشنگتن بزرگتر بود. با بیش از 1600 کارمند.لابد مثل سفارتی که آمریکایی ها در بغداد می سازند.

الان وقت دشمنی و هم زدن اختلافات نیست. این را باید همه ما متوجه باشیم که اگر در جنگ عراق، آمریکا بود و انگلیس، در مواجه با ایران علاوه بر اسرائیل و انگلیس، فرانسه و حتی آلمان هم ممکن است در صف قدرتهای زورگوی جهان قرار بگیرند. وقت وقت اتحاد واقعی ملی است، دامن زدن به اختلافات سیاسی کمکی به تامین صلح و آرامش کشور عزیزمان نمی کند. لااقل موضوع جنگ را جدی بگیریم. حداقل نتیجه این کار مستحکم تر شدن انسجام ملی است. گرچه در این میان نباید از حماقت عده ای وطن فروش گذشت که برای رسیدن به آرزوهای خود حتی حاضر به ویرانی ایران هم هستند. همانها که بر طبل جنگ می کوبند و رسیدن به قدرت را بر هر مصلحت دیگری ترجیح می دهند.    

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 2:55 |

در وبلاگ سایه مطلبی دیدم خواندنی درباره زنان به اصطلاح فیمینیست ایرانی. پیشنهاد می کنم حتماً این مطلب را بخوانید. در بخشی از این مطلب آمده  " ”ژان‌پل” ساده‌دل که می‌گوید: “فمینیست‌تر از زن‌های ایرانی ندیده‌ام!” جل‌الخالق. ایران فمینیستش کجا بود ژان‌پل جان؟؟؟ "

راستش یاد یکی از همین به اصطلاح فیمینیست ها افتادم که روزگاری پیش از این حسابی مدعی اصلاحات و اصلاح طلبی بود و برای خاتمی اشک تمساح می ریخت. طرف البته این روزها حسابی افتاده تو کار آدم فروشی و برای حفظ موقعیت خبرنگارهای اصلاح طلب را به طرفه العینی می فروشد. بقول وبلاگ سایه و خطاب به جناب  ژان پل "  برو بابا، این‌ها آبروی فمینیسم را برده‌اند!  "

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 6:29 |