سكوت كرده ام. از سر احتياط؟ عقل؟ نه. نه. از سر ترس. ترس خوردگي. راستش اينكه ميترسم. از خودم. از خودمان. آنها كه دور و برم هستند. از همه مي ترسم. حكايت اين روزهاي من حكايت گير افتادهِ زندانيِ هراسناكي است كه از سايه ها وحشت دارد. وحشت از آنها كه خودشان را به پست و مقامي مي فروشند. آنها كه در ديدار سيد محمد خاتمي اشك تمساح ريختند و ته دلشان به ما خنديدند. ما كه حتي خاتمي را نقد مي كرديم. آنها كه بلدند چطور از آب كره بگيرند. به آدم فروشي و رفيق كشي. راستش از همه مي ترسم. نه از آنها كه تازه ميهمان ما شده اند. نه از آنها. آنها هر چه كه هستند و هر طور كه مي انديشند، آدم فروش نيستند. نيازي ندارند كه باشند. فاتح اين ميدان فعلاً آنها هستند. از كساني مي ترسم كه به خاطر كمترين و بي ارزش ترين چيزها تو را مي فروشند. آنها كه كنارت نشسته اند و به احمدي نژاد و دار و دسته اش فحش مي دهند و اتفاقاً مقام و منصب هم مي گيرند. عزيز هم مي شوند. گاهي از خودم مي پرسم چطور؟ چرا چنين ارزان؟ ما را فروخته اند يا خودشان را؟
آري سكوت كرده ام. سكوت اينك مرام من است. من دچار ترس شده ام. ترس خوردگي. از كوتوله هاي َپستي كه دنبال پُستند. آري سكوت كرده ام. از سر اجبار. از سر ترس. ترس از كسانيكه به طرفه العيني تو را مي فروشند و معلوم نيست تا كجا خواهند رفت. اينها اگر از دستشان برآيد مادر و خواهر و پدرشان را هم مي فروشند. براي دو روزه دنيا.
آري سكوت پيشه كرده ام. سكوتي كه فرياد است. فريادي از تمام نتوانستن ها. نشدن ها. از همين حالا مي دانم كه اين كوتوله هاي مثلاً روشنفكر كه هم در دوره اصلاحات خورده اند و هم در دوران احمدي نژاد چطور خودشان را براي دو سال ديگر آماده كرده اند. خنده دارش اينجاست كه لابد وقتي پيش فاميل و آشنا مي نشينند خودشان را منتقد احمدي نژاد و سياستهايش نشان مي دهند. خنده دار اينجاست كه پست و مقامشان را از كساني مي گيرند كه دائماً در حال تمسخر و تحقير آنها در جمع كوتوله خودشان هستند.
آري سكوت پيشه كرده ام. نه از سر رضايت. سكوت خود سرشار از نگفته هاست. سرشار از فريادهاست. من اينگونه فرياد مي زنم. آري من سكوت اختيار كرده ام.
+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت
15:17 |