تبليغاتX
تحریریه خاموش

راست و دروغش با خبرگزاري مهر. اين خبرگزاري از قول مادري كه به همراه پسرش سراسيمه به ساختمان اين خبرگزاري آمده اند نوشته : " روز یکشنبه 16/2/86 بعد ازظهر وقتی پسرم به منزل آمد سرو وضع درستی نداشت ، لباسهایش خاکی و خودش آشفته بود. در ابتدا هرچه سوال کردم جواب نداد. اما بعد با کلی اصرار گفت، بعد از کلاس ورزش لباس‌های ورزشی‌ام را عوض نکردم. وچون وقت گذشت و دیگر فرصت نداشتم برای اینکه به زنگ زبان انگلیسی برسم مجبور شدم با همان لباس ورزشی سر کلاس حاضر شوم. وقتی معلم انگلیسی مرا در کلاس با آن وضع دید، ناراحت شد و مرا به پای تخته آورد و در مقابل چشم همه بچه‌ها دست برد تا لباسم را در آورد. شلوار و لباس زیرم پائین آمد.

مادر ادامه می‌دهد: پسرم در مقابل این حرکت معلم بلافاصله چنگ می‌زند و با دو دست لباس‌هایش را نگه می‌دارد. بچه‌های کلاس  در واکنش به این حرکت معلم سوت می‌زنند و می‌خندند. پسرم که حسابی ناراحت شده بود، تحملش را از دست می‌دهد و به بچه‌های کلاس فحش می‌دهد. وی می‌افزاید: در همین فاصله معلم ادبیات که ظاهرا صدای بچه‌ها و فحش دادن پسرم را شنیده بود، وارد کلاس شده و پسرم را بلند کرده و به زمین پرت می‌کند.

مادر پیراهن پسرش را بالا می‌زند و پهلویش را نشان می‌دهد که کبود شده است. وقتی می‌خواهد با دست به قسمت کبود شده پهلوی پسر اشاره کند، چهره پسر از درد درهم می‌شود و خود را عقب می‌کشد. وی ادامه می‌دهد: فردای آن روز به مدرسه مراجعه کردم، از آنجا که کلاس فرزندم در طبقه دوم قرار دارد، و دفتر مدرسه در طبقه اول ظاهراً مدیر و معاونین مدرسه در زمان واقعه از رفتار معلم انگلیسی و ادبیات بی اطلاع بودند. مدیر و معاون مدرسه با برخورد خیلی خوب حرفاهایم را شنیدند و خیلی محترمانه پاسخم را دادند. و گفتند که موضوع را صورت جلسه و مورد رسیدگی قرار می دهند. و از من خواستند که تمام ما وقع را بنویسم تا آنها صورتجلسه کنند.

مادر می‌گوید: وقتی مشغول نوشتن ماوقع شدم، مدیر و معاون با فرد دیگری شروع به صحبت کردند که بعد فهمیدم همان معلم ادبیات است. مدیر و معاون با جدیت معلم ادبیات را مورد انتقاد قرار داده بودند و او نیز که در ابتدا سعی می‌کرد از خودش دفاع کند، دیگر سرش را انداخته بود پائین ، ساکت شده بود و چیزی نمی‌گفت.

وی اظهار می‌دارد: من وقتی فهمیدم او یکی از دو معلم مورد بحث هست، کنترل خودم را از دست دادم و نتوانستم ناراحتی خودم را مهار کنم ، بنابر این بلند شدم ، جلو رفتم و یک سیلی به صورت معلم ادبیات زدم. با این کار، ناگهان وضعیت تغییر کرد. مدیر و معاون که از این حرکت ناراحت شده بودند با من برخورد تندی کردند. و من ناچار از مدرسه بیرون رفتم.

مادر که با مرور مجدد واقعه به شدت متأثر شده بود، نا امیدانه گفت: من فکر نمی‌کنم کاری از دست کسی بر بیاید. آنها در همان لحظه این سیلی را بهانه کردند و با من برخورد کردند. من می‌دانم آنها به همین وسیله قضیه را منحرف می‌کنند. فکر نمی‌کنم کسی به حرف من گوش بدهد. وی درحالی که اشک در چشمانش حلقه زده است ادامه می‌دهد: من همان روز به منطقه آموزش و پرورش هم سر زدم. آنها حتی حاضر نشدند قضیه را از زبان من بشنوند. به محض ورودم تا خواستم حرف بزنم، بلافاصله با برخورد تندی به من گفتند: تو به معلم سیلی زدی! و چنان این مسئله را فریاد زدند که اصلا انگار موضوع اصلی و حرکت زشت معلم برای آنها اهمیتی ندارد.

مادر از اقدام قضائی و شکایت علیه معلم مربوطه خبر داد و اظهار داشت که از سوی کلانتری به پزشکی قانونی معرفی شده است تا آثار ضربات معلم را روی بدن فرزندش بررسی کنند.

 وی با اشاره به اینکه فرزندم از مدرسه گریزان شده است و دیگر حاضر نیست تحت هیچ شرایطی به آن مدرسه برگردد، گفت: آنچه از همه مهمتر است ، وضعیت روحی بسیار بد پسرم هست که در مقابل دانش آموزان چنین برخورد زشتی با او شده است.  "

ممكن است بعضي ها بگويند اين خبر قديمي است. من مي گويم اين فاجعه آنقدر دردناك است كه بايد چنديدن و چند بار گفته نوشته شود. يكي گفت : " از قديم گفته اند چوب معلم گله. هر كي نخوره خله! " من مي پرسم: اگر معلم خل بود چطور؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 20:30 |

خنده دار ترين موجودات روزگار امروز ما به نظرم فيمينيست هاي ايراني، علی الخصوص جماعت از نوع نسوانش هستند. انسانهاي دو پهلوي سر در گمي كه ميان برهوت پارادوكس دينداري و بي ديني گير كرده اند. قبلاً يكي دو نفرشان را ديده بودم كه حسابي سيمين دوبوار بازي در مي آوردند و نداي "النساء يتساوي الرجال" سر مي دادند اما نمي دانستم تا اين حد لنگ در هوا و سردرگم و حيرانند. سردرگمي و پريشاني اين جماعت از همان ابتداي بحث روشن است. وقتي پاي بحث به وسط كشيده مي شود قبل از هر چيز تو را هشدار مي دهند كه " لطفاً مواظب بحث كردنتان با يك خانم محترم باشيد! "

مي بينيد تو را به خدا! طرف ادعاي فيمينست بودن مي كند و درهمان خان اول پايش در گِل مانده است و بر زن بودن خود اصرار دارد. اينها ديگر به نظرم آخر بلاهتند. بابا! شما داري دم از تساوي مرد و زن مي زني! بعد مي گويي: " آقا لطفاً مراقب بحث كردنتان با يك خانم! باشيد. "

من البته به عنوان يك مسلمان با خيلي از نابرابراي هاي موجود در برخي از قوانين مملكتم مخالفم. اما اين دليل نمي شود كه با هر آنچه كه از فرنگ و غرب آمده باشد موافق باشم. من ايراني ام و پيش از هر چيز در قيد و بند فرهنگي كه مرا پرورش داده است. درست و غلطش بماند براي بعد، اما نمي شود كه آدم دم از چيزي بزند و بعد درباره آن يا اصلاً نداند يا كم بداند و يا حتي بداند و به آن ايمان نداشته باشد. شما اگر مدعي فيمينست بودن هستيد پس لطف كنيد و واقعاً فيمينست به معناي واقعي آن باشيد. نمي شود در ملاء عام دم از فيمينيست بودن زد و چون به خلوت رفت نقاب از چهره واقعي بركشيد و در قالب يك انسان سنتي فرو رفت.

يادش بخير دوران دانشگاه. دوستي بهبهاني داشتم كه حسابي خدا و قرآن و پيغمبر را انكار مي كرد و هميشه در بحث هايش با من كه مثلاً در تلاش براي اثبات وجود خدا و حقانيت قرآن و پيغمبر بودم كوس ماترياليستي سر مي داد و چون دانشجوي دكتراي فلسفه اسلامي! هم بود بلد بود كه با بحث و استدلال و برهان ما را داغان كند. اما همين دوست مثلاً ماترياليست ما كه سخت شيفته ماركس و انگلس بود وقتي در سفري كه در هواپيما همراهش شده بودم از سر اتفاق ساكش پاره شد و تمام محتوياتش بيرون ريخت، در برابر چشمان حيرت زده ما كه قرآن مجيدي كوچك و زيبا در كيفش مي ديديم، خيلي خونسرد گفت من بر نظريات ماترياليستي احاطه دارم اما لااقل اینجا مجبورم به خدا ايمان داشته باشم. چون اينجا و در اين هواپيما فاصله مرگ و زندگي به باريكي مويي است. نمي دانم چطور اما ناگهان از دهانم خارج شد كه : " ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل! " حالا حكايت خواهران فيمينيست ماست!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:9 |

راست و دروغش با روزنامه جمهوري اسلامي. اما اين روزنامه نوشته كه پيدا شدن تعدادي سوسك در غذاي يكي از خوابگاه‌هاي دانشگاه اصفهان، به اعتراض جمعي آنها نسبت به اين مساله و توضيحات عجيب محمدحسين رامشت رييس اين دانشگاه نسبت به اين امر انجاميد. تعداد زيادي از دانشجويان دانشگاه اصفهان كه به پيدا شدن سوسك در غذاي خود معترض بودند، با طي كردن فاصله 2 كيلومتري خوابگاه تا دانشگاه و در حالي كه شعار مي‌دادند: رامشت! پاسخگو خواستار حضور او در ميان خود و پاسخگويي وي به درخواست‌هاي خود شدند. رييس دانشگاه اصفهان پس از لحظاتي خود را به محل رساند و خطاب به دانشجويان گفت: پيدا شدن سوسك در غذا اين همه عربده‌كشي و لات‌بازي ندارد، سوسك يكي از غذاهاي باكلاس برخي از كشورهاي جهان است و جزء گران‌ترين غذاها محسوب مي‌شود. اين مساله كه اين همه ناراحتي ندارد، سوسك را مي‌‌گذاشتيد كنار و غذاي خود را مي‌خورديد. چرا اين‌قدر سر و صدا راه انداخته‌ايد و اعتراض مي‌كنيد؟ ظاهرا سخنان رييس دانشگاه اصفهان با اعتراض دانشجويان همراه شده و تعدادي از دانشجويان با شعار رامشت استعفا استعفا سخنان وي را قطع نمودند.

امان از دست سوسکها! چه موجودات موذی و نامردی هستند! همه از دستشان شکارند و عاجز! 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 16:58 |

باورش دشوار است اما گویا یکسال گذشت. یکسال از تولد این وبلاگ گذشت. وبلاگی که آمده بود تا از مهرداد قاسمفر بنویسد. آمده بود تا از خاموشی تحریریه ای بنویسد که نوشتن را به من آموخته بود. چه طوفانی بود آن مصیبت توقیف و چه خانمان برانداز شد حوادث پس از آن. حالا مهرداد قاسمفر کجاست؟ مانا نیستانی چی شد؟ حالا آن روزنامه ایران قبل از توقیف کجاست؟ آن روزها و آن دوستان. امیر یوسفی عزیز. جواد دلیری. منصور بیطرف. سعید پورزند. علی غفوری. چی فکر می کردیم چی شد. رسم دنیا همین است. همین است دیگر. راستش دلم برای آن تحریریه تنگ شده است. راستش آن تحریریه هنوز در دل من خاموش است. خاموشِ خاموش. حالا از آن تحریریه چیزی جز یک خاطره خوش باقی نمانده. حالا روزگارم، روزگار ترس است و اضطراب. ترس از فردایی که نمی دانی چه رنگی است. اضطراب از نشدن آنچه که شاید بشود. ظاهرم هنوز خندان است اما کجاست خنده. خنده میان لبهایم مرده. خشکیده. اگر خنده ای هست از سر ظاهر سازی است. حالا که نگاه می کنم به پشت سر می بینم چه داشته هایی که تباه شدند. چه نازنین هایی که دیگر کنارمان نیستند. راستش در این میانه دلم برای امیر یوسفی و آن لبخندهای با طمأنینه اش سخت تنگ شده. آن توی راه پله ها ایستادن ها و حرف زدن ها. آن بحث های کشدار و کشنده. دیدی امیر عزیز! دیدی عاقبتمان را! کجایی برادرکجایی؟ کجایی که نصیحتمان کنی. کجایی که به سادگی و بلاهتمان بخندی؟ شنیدم تو هم اهل سفر شده ای. کجایی برادر؟ کجایی؟ کاش دوباره تو را تو راه پله ببینم که ایستاده ای و سیگاری به گوشه لب کشیدی و به آسمان نگاه می کنی. یادت می آید امیر عزیز فردای انتخابات را. گفتی نترس احمدک، این دو لقمه نان را همه جایی می شود پیدا کرد. و من می ترسیدم. از رفتن تو و امثال تو که اعتبار روزنامه بودند. حالا بیا ببین امیر جان که آدمها چطور رنگ باخته اند و رنگ عوض کرده اند. بیا و ببین همانها که اصلاح طلبی را مدعی بودند چطور دم از عدالت طلبی می زنند. عجبا که همانها دنیا را سوارند و خر مراد می گردانند.

برای من تحریریه خاموش هنوز و همچنان خاموش است. برای من تحریریه زمانی روشن می شود که جمع مان دوباره جمع باشد. تا آن روز این تحریریه برای من خاموش خواهد ماند. به امید آن روز!

عرصه بزمگاه خالی ماند

از حریفان و جام مالامال

حافظا عشق و صابری تا چند

ناله عاشقان خوشست بنال

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 2:25 |

بدون هیچ تحلیل و حرفی فقط عکس ها را ببینید. گاهی عکس ها فراتر از هر حرف و حدیثی سخن می گویند. دو نکته البته در عکس ها قابل توجه است:

۱- بر خلاف عکس های منتشر شده در خبرگزاری ها و روزنامه ها هیچ یک از مجرمین مورد ضرب و شتم قرار گرفته در این عکس ها دستشان باز نیست. تمام آنها با دستهای بسته زیر مشت و لگد و باتوم مأموران نقابدار قرار گرفته اند.

۲- این عکس ها را هیچ خبرگزاری و رسانه ای منتشر نکرده است. من هم آنها را از روی وبلاگ المزخرف برداشته ام.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 10:24 |