تبليغاتX
تحریریه خاموش

سوتی روزنامه جام جم در شماره پنجشنبه خود که در ویژه نامه دانش و پزشکی چاپ شده، از آن سوتی هاست که فقط زمانی رخ می دهد که روزنامه نگاران دچار روزمرگی و تکرار مکررات ملال آور می شوند. این اتفاق نمی افتد مگر زمانیکه توقع مسئولین روزنامه ها از خبرنگاران و روزنامه نگارانشان در حد یک کارمند معمولی باشد که وظیفه شان تنها و تنها پر کردن صفحات است و بس. من مطمئنم که مسئول صفحه ۱۵ ویژنامه دانش و پزشکی جام جم اصلاً نفهمیده که در متن تابلوی تخته سیاهی که انیشتن کنار آن ایستاده چه چیزی نوشته شده است وگرنه هرگزتن به این کار نمی داد. بهرحال سوتی سوتی بدی است. خدا به داد مسئول صفحه و سردبیر و ... برسد!

در متن عکس شما وقتی کلمات را بصورت پینگلیش می خوانید متوجه می شوید که آلبرت انیشتن نوشته: " عجب غلطی کردم این اتم و اینا رو راه انداختم!! بابا محمود جون بی خیال شو جون من! "

نکته باریک تر از مو دراین قبیل ماجراها آن است که معمولاً در روزنامه هایی که دولتی هستند و آبشخور مالی شان از دولت است لااقل ۵ تا ۱۰ نفر صفحات را با دقت می خوانند تا مبادا چیزی نوشته و چاپ شود که موجبات دردسر برای چنین روزنامه هایی را فراهم بیاورد. جالب اینجاست که معمولاً اینگونه سوتی ها بیشتر در همین روزنامه ها اتفاق می افتد. بدبختی اینجاست که قربانی اول و آخر این ماجراها همیشه خبرنگار و مسئول صفحه مادر مرده است وبس! و هرگز یقه مدیر مسئول و همان کسانی که وظیفه شان مراقبت از سوتی ندادن صفحات است، را کسی نمی گیرد. دست آخر هم خبرنگار و مسئول صفحه یا عامل دشمن می شوند، یا جاهل و نادان!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 13:33 |

به سرم زده درباره فرامرز قرا باغي بنويسم. يكي از آن غولهاي گزارش نويسي دهه 60 روزنامه كيهان هوايي و اطلاعات هفتگي كه بعدها دبير سرويس گزارش ايران و معاون سردبيري نشريه موفق ايران جوان شد. ديشب از دوستي شنيدم كه حالا تقريباً از كار مطبوعات كناره گرفته و با بيماري مزمن قلبي اش سر مي كند. فرامرز قراباغي را شايد خيلي از شما نشناسيد. اما مطمئناً بسياري از روزنامه نگاران مطرح دهه 80 يا شاگرد او بوده اند يا از همكاري با او بسيار چيزها آموخته اند. در مرور تاريخ 12 ساله روزنامه ايران نيز نقش فرامرز قرا باغي در ارتقاي جايگاه روزنامه امري انكارناپذير است. فرامرز قرا باغي را من در همان اوايل ورودم به روزنامه ايران شناختم. مردي بلند قامت و خوش مشرب و باجذبه كه همواره سیبیل بر چهره اش داشت. با صدايي گرم و خودماني. از آنها كه در هر جمعي ديده مي شوند و جلب توجه مي كنند. در همان مدت كوتاه، بسيار از او آموختم. با اينكه همكار مستقيمش نبودم اما همواره به گزارش هاي من حساسيت نشان مي‌داد. اگرچه من مستقيماً گزارش نويسي را از اسدالله مشايخي آموختم و او بود كه نكات ريز و درشت نوشتن را به من مي آموخت و از اين بابت به خود مي بالم اما همواره هدايت و راهنمايي فرامرز قراباغي كمك حال من نيز مي شد و اين خصلت او بود كه به جوانان پر و بال بدهد. يادم نمي رود كاريزماي وجودي اش را كه چقدر در تحول نوشتاري من موثر بود. قراباغي سردمدار سرويس گزارش ايران در طلايي ترين دوران اين سرويس در تاريخچه روزنامه ايران است. كافيست نگاهي به ليست شاگردان و همكارانش در آن دوران بياندازيم تا بتوانيم پي به اهميت وجودي او ببريم. كساني چون: آسيه اميني، فرزانه بني هاشم، مريم خورسند، سعيده اسلاميه، رسول اصغري ( آن زمان معاون سرويس گزارش بود) نسرين ظهيري، داوود پنهاني، بابك بانصيري، حميده احمديان، مهري حقاني و ...

از ميان اين نام ها رسول اصغري بعدها سردبير مجله شهر و ساختمان، معاون سردبير نشريه آتيه و دبير سرويس سياسي روزنامه سرمايه شد. بابك بانصيري 2 سال تمام دبير سرويس گزارش ايران بود كه در دوران او نيز اين سرويس رونق نسبي پيدا كرد و من افتخار همكاري با او در اين دوران را داشته ام. سعيده اسلاميه دبير سرويس اجتماعي وي‍ژه نامه جهان همشهري به سردبيري قوچاني شد و هم اكنون نيز دبير سرويس اجتماعي روزنامه اعتماد ملي است. علاوه بر آن امضاي كساني چون مريم خورسند و داوود پنهاني و نسرين ظهيري را بسياري از شما در پاي بهترين گزارش‌هاي سالهاي اخير ديده ايد و مي بينيد.

قراباغي البته با تمام شوخ طبعي اش عصبي مزاج هم بود و زود قاطي مي كرد و جوش مي آورد. اصلاً همين حرص خوردن ها هم كار دست قلبش داد. پشت سرش حرفهاي زيادي هم زده مي شود كه شايددرست باشد و شايد هم غلط. ممكن است با شاگردانش برخوردهاي تندي هم كرده باشد كه آنها با تلخي از آن ياد كنند اما هر وقت صحبت از گزارش و گزارش نويسي مي شود همه آنها، حتي كساني كه حالا با او دشمني دارند از او به احترام ياد مي كنند. شايد عمده دليل برتري اش در عالم گزارش نويسي ايران در دهه هاي 60 و 70 شخصيت كاريزما و مطالعات عميقش بود. درباره اش مي گويند كه خيلي اهل مطالعه بود و علاوه بر سواد روزنامه نگاري اش از مطالعات جنبي فراواني بهره مي برد.

در كند و كاو اهميت نقش فرامرز قراباغي در ارتقاي سرويس گزارش ايران به نكات جالبي برخوردم.تنها مطبوعاتي ها مي دانند كه كار كردن با روزنامه نگاران گزارش نويس چقدر دشوار است. دليلش هم مشخص است. چه به اعتقاد اغلب اساتيد روزنامه نگاري اوج كاريك روزنامه نگار گزارش نويسي است. و گزارشگر بايد در تمام حرفه هاي روزنامه نگاري سرآمد باشد. بايد بتواند مقاله بنويسد، خبر تهيه كند، مصاحبه گر چيره اي باشد، باريك بين باشد و نكته دان و تيز بين. بگذريم از اينكه در حال حاضر چنين گزارشگراني كمتر در عرصه مطبوعات ديده مي شوند. با اين حال دبير سرويس گزارش بهر حال بايد داراي توانمندي هايي باشد كه از عهده هر كسي ساخته نيست. و فرامرز قراباغي اينگونه بود: از كاريزماي ذاتي برخوردار بود. موجبات احترام همكارانش را فراهم مي آورد و چون خودش گزارش نويس قهاري بود، گزارش نويسانش همواره به او با ديده احترام مي نگريستند. با سواد بود و از قدرت تحليل بالايي برخوردار بود. مي توانست سوژه را بپروراند و فرم را به خوبي مي شناخت و درك مي كرد.  زيبا نوشتن را به نويسندگانش تحميل مي كرد و  مدام با اعضاي سرويسش سر و كله مي زد و به آنها مي آموخت و با آنها همراهي مي كرد. قراباغي درك مي كرد كه گزارش نويس نويسنده اي است كه داستانهايش جملگي ناقص الخلقه بدنيا مي آيند و مي ميرند تا خوراك روزانه روزنامه تهيه شود. او مي دانست كه سرويس گزارش كارگاهي است براي تعالي خلاقيت گزارش نويسان و  آفت هايي كه گزارشگرانش را تهديد مي كرد بخوبي مي شناخت. او  هر روز و هر روز گزارشگرانش را از مبتلا شدن به روز مرگي نجات مي داد به آنها انگيزه تزريق مي كرد. گرچه اهل توپ و تشر هم بود اما مدارا كردن با همكارانش را بخوبي اجرا مي كرد. او مي دانست كه بايد در آنها شوق و انگيزه ايجاد كند و اين موضوع فقط با تشويق هاي مالي ممكن نيست.  همواره سرويس هاي گزارش روزنامه هايي موفق هستند كه رابطه مريد و مرادي ميان دبير سرويس گزارش و گزارش نويسان برقرار باشد و رابطه فرامرز قرا باغي با برخي از شاگردانش اينگونه بود. هميشه مي گفت گزارشگر بايد بيشتر از هر چيز شنونده خوبي باشد. خوب بشنود و درك كند. به خود من بارها مي گفـت: " بگذار سوژه در روحت رسوب كند . " فرامرز قرا باغي به شاگردانش همواره مي آموخت كه در سوژه ها دنبال تنوع باشند. تنوع در فرم از مهمترين آموزه هاي قرا باغي به شاگردانش بود و از جمله كساني بود كه گزارش نويسي دنباله دار را حذف كرد. براي او محتواي گزارش مهمتر از بلند و كوتاهي اش بود و دنبال صفحه پر كردن نبود. قراباغي بود كه اهميت ليد و مقدمه گزارش را به شاگردانش گوشزد مي كرد. يادش گرامي. بزرگ مردي كه اوست.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 11:37 |

بالاخره تمام شد. 3 سال تلاش بی وقفه محسن شهرنازدار برای به سرانجام رساندن آنچه مهرگانش می نامید بالاخره به اتمام رسید. تنها خدا می داند که او برای وفادار ماندن به اصول و اسلوبی که به خلق صفحه مهرگانش کشید چه خون دل ها که نخورد و چه رنج ها که نکشید. با این همه محسن شهرنازدار یک دم از پرداختن به هدف مقدسی که برای خود ترسیم کرده بود پا پس نکشید و در برابر بسیاری از ناملایمات پیدا و پنهانی که برای مدیریت و هدایت صفحه مهرگان روزنامه ایران در طول سه سال گذشته متحمل شد هرگز کوتاه نیامد و کم فروشی نکرد. وقتی به یاد می آورم که او برای معرفی هر یک از بزرگان ادب و فرهنگ و هنر و علم این سرزمین چه ملامت ها و مرارت ها که نکشید به همکاری با او و نوشتن های گاه و بیگاهم در صفحه مهرگان روزنامه ایران افتخار می کنم. معرفی نامهای بزرگی چون دکتر عبدالکریم سروش، احسان نراقی، شاهرخ مسکوب، دکتر علی رفیعی، داریوش صفوت، عزت الله فولادوند، محمدرضا شجریان، سیمین بهبهانی، علی بلوکباشی، مهدی سحابی، بهمن کشاورز، محمد هاشمی، محمد علی همایون کاتوزیان، ناصر کاتوزیان، جلیل شهناز، بهرام بیضایی، روح الله امینی، سید جواد طباطبایی، و صدها نام بزرگی که هر یک برای خود غولی در عرصه های مختلف جامعه شناسی، روانشناسی، ادبیات، علوم دینی، موسیقی، تئاتر، هنرهای تجسمی، فلسفه و حتی ترجمه و ... بودند کار کوچکی نبود. کاری که شهرناز دار از پس آن سر بلند برآمد.گرچه نشد آنچه که محسن می خواست بشود و بسیاری از نامهای پرآوازه این مرز و بوم از معرفی در صفحه مهرگان به دلایلی که از ذکر آن معذورم بازماندند اما در همین مقدار و با همین امکان، کار محسن شهرناز دار کارستان است. گیرم کتاب چند جلدی مهرگان او چند سالی دیرتر به عرصه چاپ سپرده شود. کافی است به نامهایی که در این صفحه معرفی شدند نگاهی بیاندزید تا ببینید که او و یارانش در این صفحه چه زحماتی را متحمل شدند و عجبا که ایرانی جماعت بجای قدر شناسی هر کار سترگ در صدد تخریب و ناکامی مجریانش بر می آید. من خاطرات بسیاری از همکاری ام با صفحه مهرگان روزنامه ایران و محسن شهرناز دارم که این نوشته را با یکی از آنها به پایان می برم و شاید چند نوشته بعدی ام را هم به همین موضوع اختصاص بدهم .

 شاید خیلی از شما نام " سعید بختیاری " به گوشتان نخورده باشد اما حتماً نام موسسه گیتا شناسی به گوشتان رسیده. سعید بختیاری موسس و همه کاره موسسه گیتا شناسی است و خواهر زاده مرحوم " عباس سحاب " پدر کارتوگرافی ایران. یکی از نامهای معرفی شده در صفحه مهرگان روزنامه ایران هم اوست که افتخار انجامش نصیب من شد. بعد از ظهر یکی از ماه های رمضان سال 1382 بود که من در دفترش که آن روزها دریکی از خیابانهای اطراف تالار وحدت بود رفتم و با او مصاحبه مفصلی انجام دادم و یادم هست که وقتی صحبت مرحوم عباس سحاب شد، " سعید بختیاری " اختیار از کف داد و بشدت گریست. سئوالم این بود که : آخرین بار کی خواب او را دیده است؟ و او بجای جواب بغض کرد و مثل کودکی که عزیزی را از دست داده باشد گریست. گریه های سعید بختیاری باعث شد تا کلیدی ترین سئوالم را از او بپرسم. اینکه چرا با این همه ارادتی که به مرحوم سحاب دارید، پیش فرزندان او نماندید و در همان موسسه کارتوگرافی " سحاب " به کار خود ادامه ندادید. پاسخ او روشن بود. اختلافاتش با یکی از فرزندان دو قلوی مرحوم سحاب. من هم البته اشاره کوچکی به این ماجرا در نوشته ام کردم. بدون اینکه قصد تائید یا رد موضوع را داشته باشم. بی خبر از اینکه چاپ این ماجرا عملاً مقدمات تغییر و تحولات بسیاری را در موسسه کارتوگرافی سحاب به وجود می آورد و موجب برکناری غلامرضا سحاب مدیر لایق و پرآوازه این موسسه که از بزرگان کارتوگرافی حال حاضر کشور هم هست می شود و چه و چه و چه!

یادم هست که غروبی بود در همان ایام رمضان و تحریریه ایران را هم به کلی به هم زده بودند و مشغول باز سازی طبقه سوم آن بودند که محسن شهرنازدار صدایم کرد و ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت که مدیر جدید موسسه سحاب نامه بلند بالایی برای عبدالرسول وصال نوشته و اعلام کرده یا روزنامه ایران بابت این ماجرا عذرخواهی رسمی می کند و یا اینکه او از مدیر مسئول این موسسه شکایت خواهد کرد. خر بیار و باقالی بار کن! باز هم خاطرم هست که نوشته عبدالرسول وصال در ذیل نامه مذکور را محسن به من نشان داد که در پارافی کوتاه از او خواسته بود تا " من بعد احمد جلالی فراهانی در صفحه مهرگان چیزی ننویسد." البته در دوران وصال این موضوع که با اولین شکایت نامه و جوابیه قربانی اول و آخر خبرنگار مادر مرده باشد امری عادی بود و یکی از ویژگی های او عدم حمایت از خبرنگاران در اینگونه موارد بود.

با این همه چون خواسته او با اصول اخلاقی محسن منافات داشت محسن زیر بار نرفت و از من خواست که ولو شده بدون درج نام به همکاری ام با او در صفحه مهرگان ادامه دهم. من هم پس از آن با نامهای مستعاری چون " کاوه سلیمانی "، " جعفر مجرد قمی " ، " کامران آرام " و " رامتین سیار" در صفحه مهرگان می نوشتم.    

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 7:15 |

4 سال پیش وقتی در روزنامه همشهری دبیر صفحه حوادث ( ضمیمه ایرانشهر) بودم، در کشاکش ماجرای جنجال برانگیز شهلا جاهد و قتل همسر ناصر محمد خانی بازیکن و مربی سابق تیم پرسپولیس، تازه متوجه شدم که کار کردن در صفحات حوادث روزنامه ها چقدر دشوار است. همان روزها بیشتر از هر چیزی به تیم حوادث روزنامه ایران به رهبری و مدیریت " مسعود ابراهیمی " غبطه می خوردم. به قول پژمان راهبر سردبیر ایرانشهر همشهری در آن روزها، نکته و حرفی از این ماجرا نمانده بود که بچه های حوادث ایران پوشش نداده باشند و درباره اش ننوشته باشند. خاطرم هست که در ایامی که بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم با محوریت روزنامه ایران کار می کردم یکی از منسجم ترین و قوی ترین گروه این روزنامه ، بچه های حوادث بودند. انصافاً هم صفحه حوادث  روزنامه ایران در میان صفحات این روزنامه یکی از بهترین ها بود و ازجمله  قوی ترین صفحات حوادث در میان روزنامه های ایران نیز صفحه حوادث مسعود ابراهیمی بود و گروه قدرتمندش که عبارت بودند از مریم سامانی، مهدی ابراهیمی، حسین خانی، یوسف حیدری و ...

اتفاقاً یکی از عوامل فروش بالای روزنامه ایران در ایام مدیریت عبدالرسول وصال که برخی از کارمندان روزنامه از آن دوران به دوران طلایی روزنامه یاد می کنند عملکرد خوب و قدرتمند تیم حوادث ایران بود. با این همه هنوز روز اول کاری امسال به روزنامه نرفته خبر بد کناره گیری دسته جمعی بر و بچه های حوادث " ایران " سیلی آبداری است که بصورتت می خورد. ُهرم شایعه و خبر چنان بالاست که به سراغ خود بچه ها می روم و شرح ماوقع را از خود مسعود ابراهیمی می پرسم.

نمی دانم دلیل اختلافات تیم حوادث ایران با مدیران روزنامه چیست و از کجا نشأت می گیرد اما به نظرم کناره گیری مسعود ابراهیمی و همکارانش از سرویس حوادث ایران برای روزنامه و تیم حوادث آن گران تمام خواهد شد و این ماجرا به نفع هیچ یک از دو طرف نیست. شاید کمی درایت و پا در میانی بزرگترهای روزنامه بتواند به حل و فصل خوش ماجرا کمک کند.

از دست دادن نیروهایی چون برادران ابراهیمی و یوسف حیدری و مریم سامانی، هزینه گزافی برای روزنامه ایران دارد. هزینه ای که جبرانش شاید حالا حالاها ممکن نباشد.مسعود ابراهیمی و همکارانش در سرویس حوادث روزنامه ایران حوادث نویسان سرآمد مطبوعات ایران در دهه های اخیر هستند و همزمان یکی از پر فروشترین مجلات ایران را هم مدیریت می کند. مگر چند نفر مثل او و همکارانش در سرویس حوادث وجود دارند که بتوان به همین سادگی از خیرشان گذشت؟    

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 21:26 |

بله! زمستان رفت. زمستان مرد. با تمام صلابت و شوکتش فرو ریخت. زمستان و سرمای طاقت سوز و نامردش. بهار سرنوشت زمستان است. عاقبت سرماست. این قاعده روزگار است. صفحه ساده هستی رقمی غیر از این نداشت و ندارد. کو آن عربده کشی های ِ مست و لاقید سوز سرسخت ِ سرما؟ کجاست " هل مِن مَن مبارز طلبیدن " های بی امان برف موزی و خاموش؟ گیرم که هنوز چند شاخه ای در تلاطم باد، گیرم که هنوز در نوک قله ای نهالی در پنجه سرما اسیر، گیرم در تاریکی و بی خبری بیابانی ساده و کور، باد همچنان بر منار موعظه، خطابه خوان، با این همه شکوفه و لاله چه می کند سرما؟ با این همه سوسن و صنوبر، این همه آواز و نوای سبز و روشن، چه می کند تاریکی؟

وقت وقت خواندن است و رقصیدن و چرخیدن و با صدای ترک خوردگی ِ سینه زمین همنوا شدن که :

منتظران بهار! بوی شکفتن رسید

مژده بگلها برید، یار بگلشن رسید

بیدل از اسرار عشق هیچ کس آگاه نیست

گاه گذشتن گذشت وقت رسیدن رسید

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 14:44 |