تبليغاتX
تحریریه خاموش

تلخی از در و دیوار می بارد برایمان. اسفندمان بجای زیبایی، سیاهی مرگ را با خود به ارمغان آورده است. خبر در میان تمام شلوغی های روزمره تو را مبهوت می کند.

رسول ملاقلی پور مرد. به همین راحتی.  ابوالقاسم قاسمي متخصص اورژانس 115 نوشهر گفته مقارن ساعت 20/12 ظهر امروز به اورژانس 115 نوشهر خبر سكته يك شهروند داده شد كه با مراجعه به محل متوجه شديم اين شخص رسول ملاقلي پور كارگردان سينماي كشور است.  ملاقلي پور كه براي تفريح به منزل يكي از دوستان خود در نوشهر آمده بود دچار عارضه سكته مغزي شده و پيش از حضور تيم پزشكي در گذشته بود. اين پزشك متخصص گفته  ملاقلي پور سابقه دو بار سكته را نيز در پرونده پزشكي خود داشت و هم اينك جنازه اش در ساختمان 125 شهرداري نوشهر قرار دارد تا پس از انجام تشريفات پزشكي به تهران منتقل شود. البته ظاهراْ جنازه به تهران هم رسیده و فردا مراسم تشیع است.

 یکی در تحریریه تهران امروز می گوید کارگردان نسل سوخته سوخت. می خواستم بنویسم عاشق اسفندم و بوی بهارش. عاشق اسفندم و ملسی هوایش... لعنت به مرگ که چه بی صدا و ناگهانی روزگارت را سیاه می کند. کارگردان مزرعه پدری و هیوا رفت. مرد. تمام شد. رسول ملاقلي پور متولد 1334 تهران بود. او در روزهاي آغازين انقلاب عكاسي را بطور آماتور آغاز كرد و با شروع جنگ بطور حرفه اي به ادامه آن پرداخت و پس از آن به ساخت فيلمهاي مستند جنگي از عملياتها پرداخت و فيلم كوتاه «شاه كوچك» را با دوربين 16 م.م ساخت كه موفق به دريافت جايزه بهترين فيلم از جشنواره وحدت شد. او نخستين فيلم بلند خود را در سال 1363 با نام «نينوا» با دوربين 16 م.م ساخت و به اين ترتيب به سينماي حرفه اي راه يافت. یکی از یاغی ترین کارگردان های جبهه و جنگ مرد. چه ناگهانی چه تلخ! کی تمام میشود این زنگوله ناهماهنگ. این ناقوس داس بدست. آخرین بار در نمایشگاه بین المللی کتاب دیدمش همانطور خاکی. همانطور افتاده. زود بود برایش. زود بود.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 16:12 |

می خواهم بنویسم و نمی نویسم. خفقان گرفته ام. خفقان. روزگارم تلخ است و بی روزن. اینجا میان سلولی که نامش روزمرگی است گرفتارم. سلولی نامرئی و موزی. میان این همه چهره تکراری و بی لبخند نگاه می کنم به خطوط  پیشانی کهنه روزنامه نگارانی که جای هوا، دود سیگار می بلعند. آنها که مثل من دچار خفقان شده اند. سیگار می کشند و تمام تلخی ایام شان را با دود سفید بی مزه به آسمان پرتاب می کنند. شاید دودها بروند بالاتر. آنقدر بالا که به بیخ گوش خدا برسند. دودها چرکند و آلوده. دودها پر از CO2 اند و دردهای نگفته بی شمار. آن بیرون اسفند است و زمزمه بهار و اینجا همچنان زمستان است. گورستانی است بی خاصیت و خاموش. آدمها مسخ شده و بی هیجان، هر روز ِ هر روزشان را تکرار می کنند. البته میانشان من سوژه ای تازه و جالبم. داستانم دهان به دهان می چرخد. توبیخ پشت توبیخ. وقتی توبیخ اول را دادند دستم، وقتی رفتم دنبال قانون و برایشان نوشتم که توبیخ تان غیر قانونی است عوض پاسخ دادن و توضیح لج کردند و نه دوباره و نه سه باره که چهار بار توبیخم کردند. زمینه ای برای اخراج! این هم سهم من از نفتی که قرار بود سر سفره ام بیاید. این هم از مهرورزی آقایان و عدالت طلبی های بی پایان. نمردیم و مزه عدالت را چشیدیم. و تمام اینها برای این است که من در " تهران امروز" دبیر اجتماعی شده ام. جالبه بار سوم مرا بخاطر خروج 35 دقیقه ای از روزنامه توبیخ کرده اند. هر بار هم مرا بخاطر کاری که قبلاً توبیخ کرده اند، توبیخ می کنند. .

البته پیش آقای "اشتهاردی" مدیر مسئول روزنامه هم رفتم. مرد تر از خیلی از نامردهایی بود که می شناسم. لااقل حرفهایم را گوش کرد. لااقل دروغ نگفت. بر خلاف تمام مدیر مسئولانی که در روزنامه ایران دیده ام. با این همه نه توضیحات من او را قانع کرد و نه توضیحات او مرا. گرچه رفتارش کاملاْ مردانه و محترمانه بود. و برخلاف بسیاری از مدیران مسئولی که در ایران بوده اند با متانت حرفهایم را گوش کرد. وقتی از اتاقش بیرون آمدم یادم افتاد همین چند سال پیش من پشت یکی از همین میزها نشسته بودم. یادم آمد روزهای قدرتمندی وصال را. یادم آمد اشک های فرو خورده دکتر بهزادی سردبیر اسبق ایران را، وقتی استعفایش را می نوشت. یادم آمد که این میزها به کسی وفا نمی کنند. نکته ای که " اشتهاردی " خودش به آن معترف بود. یادم آمد اصرارم برای رفتن از دفتر وصال چقدر برایم گران تمام شد. از همان روزها می دانستم راه سختی را انتخاب کرده ام. حالا سالها از آن روزها می گذرد. دیگر کسی به عبدالرسول وصال فحش نمی دهد. بعد از او دو مدیر مسئول دیگر آمدند و رفتند و تا چند وقت دیگر اصلاْ کسی یادش نمی آید نامشان چی بود.   

به خودم می گویم : چقدر بی پناهند روزنامه نگارانی که کسی از آن بالاها هوایشان را ندارد. چقدر مظلومند روزنامه نگاران این سرزمین. آن از دستمزدهای پائین و ناچیزی که می گیرند و آن از حق التحریرهایی که همیشه دیر پرداخت می شود و آن از خطوط قرمزی که دائماً باید مراقبشان باشند تا مبادا کار دستشان بدهد و این هم از توبیخ های بی دلیل و پیاپی.

هفته پیش یکی از بچه های " تهران امروز " می گفت وقتی معلم ها برای اینکه حقوقشان از 400 هزار تومان کمتر است دست به تحصن می زنند، خبرنگارها برایشان می نویسند. وقتی ما بخواهیم به موضوعی اعتراض کنیم چه کسی برایمان خواهد نوشت؟

  می خواهم بنویسم و نمی نویسم. خفقان می گیرم و سکوت را زیر دندانهای فریادم می جوم. خفقان می گیرم و چشم می دوزم به سایه تبر. چشم می دوزم به ساعت بی حوصله و سنگین. توی گوشم صدای " رضا یزدانی "است. چه زیبا ترانه یغما گلرویی را می خواند:

دنیای وارونه رو باش

رودخونه ها تشنه شونه

قوت پهلونامون

به تیزی دشنه شونه

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 20:5 |

میان این همه اخبار تیره و تار، میان این همه چرک و کثافت و لجن، گاهی خبری نور امیدی است روشن و تازه. روزنه ایست میان تاریکی. میان زندان. پروانه ایست که در سلولی انفرادی از پیله رها می شود. بماند که انتخابش به عنوان " تیتر یک " یک روزنامه نشان از خوش سلیقگی سردبیر و مدیر مسئول آن دارد.

زایمان در آب. به کجا که نمی رود این ابوالبشر! البته این فرایند زایمان سالهاست که در دنیا و به خصوص کشورهای پیشرفته اجرا می شود. اما شنیدن این خبر که 10 نوزاد ایرانی در بیمارستانی در شهرستان گنبد در آب بدنیا آمده اند آدمی را امیدوار می کند. نکته مهم تر از خبر رضایت خانواده هایی است که فرزندانشان در آب بدنیا آمده اند. براي اولين بار در سال 1584 در فرانسه خانمي فرزند خود را به دليل داشتن درد شديد هنگام زايمان در داخل يك چشمه آب گرمي به راحتي و با درد بسيار پايين به دنيا آورد. در سال 1984 در كنگره جهاني مامايي اين موضوع به صورت علمي مطرح شد و در كشورهاي مختلف نظير آمريكا، اسكانديناوي و... به تدريج رواج يافت. تمام اهمیت این خبر برای من در روزنه ایست که برویم گشود. هنوز می توان امید داشت. هنوز می توان خندید. دنیا آنقدرها هم که ما تصور می کنیم ترسناک نیست. فقط کافیست به اولین لحظه ای بیاندیشیم که مادری صدای گریه فرزندش را برای اولین بار می شنود. فقط کافیست به همان لحظه بیاندیشیم. آیا روزی خواهد رسید که جامعه ما هم تمام دردهایش را وضع حمل کند؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 8:6 |