تبليغاتX
تحریریه خاموش

كاج تنها يك تزئين خشك و خالى نيست. كاج يعنى رنگ سبز. هميشه سبز. سبز هم يعنى اميد. شور و زندگى.سبزى يعنى عيد و تولد.كاج يعنى درخت آزادى، آزادگى و عشق به آزاد زيستن. كريسمس در راه است و هيچ بابانوئلى حتى تصورش را هم نمى تواند بكند كه همين «مراد» خودمان كه تازه پشت لبش سبز شده قرار است كاج كريسمس ارامنه تهرانى را تهيه و تأمين كند. اما خب گاهى زمانه بازى ها دارد از اين دست. كافى است سرى به خيابان مطهرى بزنيد و ببينيد اين «كاج» چه ارزش و ارج و قربى دارد. زمستان كه مى شود بازار كارگرى «مراد» هم كساد مى شود. اولين بار سه سال پيش بود كه فهميد با فروختن كاج هايى كه اين طرف و آن طرف شهر فراوانند مى تواند جبران مافات كند. چيتگر، جاده تهران _ قم، پارك هاى بالاشهر و دور و بر شهرك غرب و ... پر است از درخت كاج و مراد حالا ۳ سال است كه شبانه آنها را مى برد و مى آورد كنار خيابان مطهرى و بى آنكه دادى بزند و جارى بكشد، پول خوبى به جيب بزند.

نوش جانت «مراد»! گرچه اين شب ها، شب هاى تهيه و تدارك  يلداست اما براى من و تو و خيلى ها هرشب، شب يلداست و فروختن كاج آن هم به قيمت هر شاخه ۳ هزار تومان، ۴ هزار تومان كه دردى دوا نمى كند از ما. حالا هى روزنامه ها تو بوق كنند و عكس هندوانه سرخ و شيرين چاپ كنند. كو دل خوش مراد؟ كوچراغ گرم و بوى كاگل و قصه بى بى و داغى كرسى؟ كو آن سيب سفيد و انار سرخ روزگار كودكى؟ بی خیالش! این شب یلدا هم می گذرد. مثل همه شبهایمان که یلدایی اند این روزها. این روزها که روز نیستند اصلاً. شب اند همه شان بخدا! شب يلدا حالا دیگر برای ما یعنی نوستالژی. يعنى حس زودگذر و غريبى كه سراغ همه ما ايرانى ها مى آيد و بالا و پايين و كم و زياد يك جورى می گذرد این شب باستانی. خوش به حال بچه ها كه شب يلداشان شب آجيل است و ميوه و مهمانى و مادربزرگ و شوره و غوره و نبات.

گوشه و كنار ميوه هاى خوش رنگ و ماهى هاى خوشمزه كه در عالم تخيل قدرت خريدش گاهی نصيب مان مى شود با علامت مخصوص و دست معجوج نوشته اند ميوه شب يلدا و كو «مراد» كه تا يازدهم دى ماه «راه بلد» ما شود و كاج و شاخه اى بچينيم و از پس شب يلداى امسال مان هم برآييم و قرض و قروض مانده از امشب را صاف كنيم.  يلدا يعنى چه؟  تا حالا شده از خودت بپرسی؟ چرا نام يلدا را بر دختران مى گذارند و نه پسران؟ چرا شب يلدا اين همه عزيز است پيش مردم و حتى مراد هم دلش هوايى مى شود در اين «شب يلدا»؟ چرا شب يلدا شب هندوانه است و شب آجيل و قصه و حافظ خواندن و تا كله صبح تخمه شكاندن؟

از من نشنیده بگیرید. اما می گویند يلدا واژه اى است سريانى و به معنى ميلاد است و تولد. چون شب يلدا را با ميلاد مسيح تطبيق كرده اند و شايد به همين خاطر اين اسم را بر دخترها مى گذارند كه تولد و ميلاد امری زنانه است و نه مردانه. از طرفى در ادبيات ما، سياهى گيسوى يار را به شب يلدا تمثيل مى كنند.گرچه در فرهنگ سريانى كه به زبان انگليسى و توسط «پاين اسميت» تأليف شده است، يلدا را با نوئل تطبيق داده اند.

در آيين مهر شب يلدا را زادشب مهر مى دانستند. چون شب يلدا بلندترين شب سال است كه پس از آن روزها بلند مى شود و روشنى بر تاريكى چيره مى گردد. از اين رو ايرانيان باستان اين شب را جشن مى گرفتند و هنوز هم جشن مى گيرند و در اين شب بيش از هر چيز انار و هندوانه مى خورند. زيرا گل انار و دل هندوانه سرخ است و سرخ یعنی شفق. یعنی اول طلوع و برآمدن بامداد. و بامداد پیک سحر است و خورشیدی که بالاخره طلوع می کند.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 2:48 |

صبح است و فلق مانده به پشت کوه و من، تنها و خاموش و سرگردان، رو به سجاده نشسته ام. نماز خوانده و درمانده. از دشواری انسانی که منم. از زخمی که بر خویشتن خویش می زنم. زخمی کهنه و عمیق که میراث رفاقتهاست و دوست داشتنها. آن بیرون و در تاریکی خاموش سپیده دمی آذری، ریز دانه های برف ساکت و بی صدا بر خاکستر زمین سرما زده ، غلطان و رقصان فرو می چکند و سکوتی ساکت را بر دامنه ی سپید البرز هبه می کنند. کسی نیست. صدایی نیست. نه های و هوی کودکانه ای و نه قیل و قال روزمره ای. تنها من هستم و سکوت و خلوت و خدا. و تحمل رنج دوری عزیزی که مرا بی معرفت خوانده و به تنبیهم برآمده. عزیز بزرگواری که متهمم می کند به فراموشی و خود بزرگ بینی . که حالا که دبیر شده ای دیگر فراموشم کرده ای و کمتر سراغمان را می گیری. و نمی داند که روزنامه نگاری بقول بزرگی نه عشق و مصیبت که مرض است. مرضی که نه درمان دارد و نه درد. مرضی لاعلاج که چو به جانت افتاد دیگر رهایش نتوان کرد. که صیدی می شوی به دنبال صیاد. شکاری می شوی در پی شکارچی. بقول بیدل:

چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی

غباری را فراهم کرده ام در دامن بادی

زکوه و دشت عشق آگه نیم، لیک اینقدر دانم

که خاکی خورد مجنونی و جانی کند فرهادی

هوس ، دام خیالی چند در گرد نفس دارد

درین صحرا همه صیدیم و پیدا نیست صیادی

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 5:31 |

خیلی وقتست که در این تحریریه خاموش ننوشته ام. تقصیر من نیست. تقصیر روزگاره. که سخت گرفتارم کرده. ایام خوب و پرکاری را می گذرانم. با تجربه های جدید و دوستان و اساتیدی تازه. آشنایی با چم و خم روزنامه نگاری و افتادن در تنوره ی کار. دلم سخت اما برای « ایران » ام تنگ شده است. « ایران »  و روزگار سرزندگی اش. ایران و همکاران و دوستانم. با این که در « تهران » هستم اما آرزو دارم که باز به ایران بازگردم. راستی! تهران امروز را می خوانید؟ می بینید؟ درباره اش نظری ندارید؟ درباره صفحه 3 و 9 و 10 آن؟ درباره اش به من بگوئید. برایم بنویسید چطور باید راه بروم که راه درست را رفته باشم. اینجا فضا سخت گرم است و صمیمی . بعد از آن ۵ ماه لعنتی که جز غصه قصه دیگری نداشتم حالا دیگر وقت سرخاراندن هم ندارم. یاد فال های حافظی که می زدم می افتم که می گفت:

دور گردون گر دو روز ی بر مراد ما نگشت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

تا خدا چه خواهد و تقدیر چه تدبیری کرده باشد؟  

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 19:28 |