چند وقتی بود که فرصت نوشتن در وبلاگم را از کف داده بودم. سوژه برای گفتن و نوشتن بسیار است اما روزگار غریبی را که این روزها تحمل می کنم کمتر در عمر 31 ساله ام داشته ام. ایستادن بر سر دوراهی ناشناخته ای که هر طرفش به مسیری مبهم و سرنوشت ساز ختم می شود. راستش این روزها در برابر خودم قرار گرفته ام. در برابر سئوال اساسی که بسیاری از ما روزنامه نگاران خواسته و نخواسته، به دلیل زیستن در سرزمینی شرقی و معلق میان دیروز و امروز، بر سر مان می آید : ماندن یا رفتن؟ برای من این روزها مسئله این است. بقول شاملوی بزرگ « هاج و واج مونده مردد میون ماندن و رفتن » که البته تصویری دقیق و بی حاشیه از امروز من است. از یک طرف آغاز دوباره « ایران » و امید های فراوان برای فردایی خوبتر. و از طرف دیگر ایستادن در مقابل تصمیمی تازه. تصمیمی که با خنکای شیرین و لذت بخش آغازی که در اولین روزهای تولد یک روزنامه نو و تازه بر صورتت نواخته می شود، همراه است. خنکایی با همان رنگ و طعم یک صبح باران خورده پائیزی که برگها زردند و سرخ و آسمان آبی و بر قله دماوند لختی سفید نشسته و به شعاع پیکان تیزش در آسمان ابری کوچک و سفید هاله بسته است. باید اعتراف کنم که در اولین پائیز با متانت عمرم قرار گرفته ام. و همین کار مرا سخت تر می کند.شما هم برایم دعا کنید! روزهای سرنوشت سازی را می گذرانم. الهی به امید تو!


