تبليغاتX
تحریریه خاموش

 

 مهرداد قاسمفر و مانا نیستانی به مرخصی ده روزه آمده اند. آیا این مرخصی دائمی است؟ چه خبر خوبی. خلاصه که خواب دیشبم تعبیر شد. گرچه تا خودم تلفنی با مهرداد صحبت نکردم مطمئن نشدم . خلاصه که چشم و دل خانم غلامحسین پور و داد مهر روشن! چشم و دل ما هم روشن. به دلم افتاده که همین روزها روزنامه هم رفع توقیف خواهد شد... تا باد چنین بادا!

راستی عید مبعثتان مبارک!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 17:35 |

« ميان اين همه بي راه رهگذر

تنها مرا

 براي تحمل آخرين عذاب آدمي آفريده اند »

سید علی صالحی

 

مُرد مرداد و

عدالت

به فریاد نیامد

مهرداد نیامد.

آن خسته ز بند و قفس و باد نیامد

مهرداد نیامد.

مُرد مرداد و

آن کاغذ اخبار نیامد

« ایران »

نیامد که نیامد

مهرداد نیامد.

مُرد مرداد و

قلم

خسته ز بیداد

به فریاد برآمد:

مهرداد نیامد؟

این کهنه حکایت

به سر انجام نیامد؟

مهرداد نیامد؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 2:3 |

 

 

اين تنگ و تيره جنگل پُر آسمان خراش‏ نوذر پرنگ

روحم بخَست، راه فرار و فراز كو

در مَتنِ نقره‏كارى منشور صبحگاه‏

گلدسَته‏هاى سبز قيامت نواز كو

آن آيه‏ها ترنّم بال ستاره‏ها

راياتِ آسمانىِ در اهتزاز كو

آن رقص عارفانه روحِ سپيد ياس‏

در حوض‏هاى كاشى آئينه باز كو

تسبيح مرغ و ذكر گياه و دعاى آب‏

حرفى خورند معرفت اهل راز كو

نوذر زشرح قصه زلفش بدار دست‏

وقتِ خوش حكايت دور و دراز كو

 

 

 

 

بالاخره نوذر پرنگ هم رفت. شاعری که جز درد و نا امیدی ندید.شاعری ستم روزگار کشیده و بزرگی که بسیاری او را نمی شناسند و نمی دانند که از قهار ترین شعرا و ترانه سرایان معاصر بود. چقدر به اتفاق محسن شهرنازدار برای چاپ مطلبی از او در صفحه مهرگان دردسر کشیدیم. با این همه محسن با آن قدرت استدلال بالا موفق شد متن او را چاپ کند. خدا بیامرزدش پرنگ را که شاعر چیره ای بود. اشعار پرنگ موزائیکی از اقسام هنرها در شاعری بود. اشعارش هم معاصر بود و هم با زبان و بیان ویژه سروده می شد. از طرفی نگاهی کاملاْ متفاوت از زمانه خود داشت. اشعارش از چنان صور خیالی برخوردار است که حیر ت انگیز است. پرنگ اهل درد بود . اهل لاف و ادعا و رانت و مجیز گفتن نبود. برای کسی جز دلش شعر نمی گفت و در تمام این سالها خاموشی را برتر از های و هوی بی محتوا می دانست. تو خالی نبود. عمیق بود. نه دنبال پول و ثروت بود و نه به عنایت کسی دلخوش کرده بود. اشعارش کوبنده و بی تعارف بود. چنانکه در بیتی می گوید :

 

روزگار ظالم از مظلوم باشد تیره تر

خانه ای تاریک تر از خانه شمشیر نیست

 

یا در جایی دیگر می گوید :

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم

که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است

 

پرنگ ترانه سرای قهاری بود. خیلی از ترانه هایش را مردم بار ها و بسیار شنیده اند و نمی دانند که او این ابیات زیبا را سردوه مثل ترانه ای که خیلی قدیما منوچهر می خواند :

 

غروبا که میشه روشن چراغا

میان از مدرسه خونه کلاغا

یاد حرف های آن روزت می افتم

که تا گفتی به جون و دل شنفتم

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگر عاقل بودم من

 

پرنگ شعر نو هم می سرود. یکی از زیباترینهایش را برای ختم کلام می آورم. خدا بیامرزدش که مردی افتاده و بسیار دان بود. مرحوم آتشی همیشه پرنگ را حافظ زمانه می دانست. این شعر را گویی درباره خودش و دنیای پیرامونش سروده:

پرنده گفت :

بیشتر مردم بی گناهند

جهان

از این بهتر

نخواهد شد

و پرید.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 0:46 |

آیا فردا روز تعیین سرنوشت روزنامه ایران خواهد بود ؟ آیا فردا قرار است بند توقیف بی دلیل از پای روزنامه ایران و خبرنگارانش باز شود و مژده رهایی به ما داده شود ؟ آیا قرار است این قربانی زبان بسته بی پناه که تنها دلخوشی اش عدالت بزرگان مملکت است و اصلاً آمده بود تا پلی باشد بین دولت و مردم ، فردا تن را از بند و بست ابهام و بلاتکلیفی رها سازد و دوباره لبخند را برای ما به ارمغان بیاورد ؟

ساده انگاری است اگر به این سئوالات پاسخ مثبت بدهیم و دلمان را از همین الان برای فردا و حکم دادگاه صابون بزنیم. که اصل دعوا چیز دیگری است و بازی بازی قدرت است و بعید است که بازیگران این عرصه تن به قواعد بازی بدهند که از قدیم گفته اند سیاست پدر و مادر ندارد.

شخصاً چندان امیدی به دادگاه فردا ندارم و فکر نمی کنم که به این زودی ها روزنامه ایران رفع توقیف شود. اگر چنین اتفاقی افتاد بابت تحلیل اشتباه خودم از همه شما عذر خواهی خواهم کرد. یادم می آید وقتی که سه ماه پیش به عزیز همکاری گفتم فکر نمی کنم این روزنامه زودتر از سه ماه رفع توقیف شود، همکار عزیز طعنه می زد که این هم از آن شایعات است و دیدیم که شایعه نبود. حالا هم قصد شایعه سازی ندارم اما دلم بر خلاف روزهای اول گواهی می دهد که این قصه سر دراز دارد.

اینقدر د ر این ایام وابستگان این طرفی خبر و شایعه از رفع توقیف روزنامه دادند و اینقدر فردای روز موعود دست از پا درازتر برگشتند که شده اند چوپان دروغگو! دیگر کسی به این شایعات گوش نمی دهد. با این حال مثل خیلی از بچه های روزنامه در مقابل این شایعه برای بار هزارم آهی از ته ته دل می کشیم و می گوئیم : خدا کنه !

گرچه وقتی همین سئوالات را از حضرت حافظ می پرسم می گوید :

گرت چو نوح نبی صبرست در غم طوفان

بلا بگردد و کام هزار ساله برآید

جالب اینجاست که حضرت حافظ در شعر شاهدش هم می گوید :

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

به کام غمزدگان غمگسار باز آید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

ببوی آنکه دگر نوبهار باز آید

زنقش بند قضا هست امید آن حافظ

که همچوسرو بدستم نگار باز آید

...

راستی از مهرداد و مانا چه خبر ؟   

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 23:33 |

تیک و تاک  کش دار روزگار ادامه دارد. تکرار و باز هم تکرار. خدایا معجزه ای ! اتفاقی ، حادثه ای ! هیچ. هیچ و باز هم هیچ. از مهرداد و مانا چه خبر ؟ هیچ. هیچ و باز هم هیچ. همان تار فراموشی و حناق خاموشی. از روزنامه چه خبر؟ هیچ. هیچ و باز هم هیچ. روزگارمان پرگار طاقت فرسای بلاهت های بیخودی است. و ما همچنان پشت قابی از لبخندهای ملیح خود را ذره ذره می جویم. خستگی ، دلمردگی ، روزمرگی و باز هم روزمرگی. همین و همین و باز هم همین.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 22:4 |

هنوز مانده بود تا صبح که من ، میان خواب و بیداری آوار شدم. از صدای فریاد محمد و دلهره اش . لعنت به آن خوابی که تو را بیدار کرد برادر. لعنت به تمام کابوس هایی که کودکی ۱۱ ساله می بیند. محمد بدنش عرق کرده و خیس . من گلویم خشک شده از اضطرابی که در من فرو می ریخت. از ترسی که در رگهایم در جریان بود. راستی مادر کجاست؟ کجا رفته مادر؟ از دیروز ظهر که رفته بود دیگر ندیده بودیمش ....

آره بیدار شده بودم و تمام حواسم به چشمهای سبز و گربه ای محمد بود. آره بیدار شده بودم.  بیدار شده بودم و به کابوس وحشتناکی که محمد دیده بود گوش می دادم. بیدار شده بودم و مدام از خودم می پرسیدم چرا چند روزیست از مادر خبری نیست. شب را تا صبح نخوابیدیم من و محمد. عهد کرده بودیم اگر مادر آمد دیگر خوب باشیم. خوب همانطور که مادر می خواست. دیگر با شیطنت های کودکانه آزارش ندهیم. درس بخوانیم و تمام صفحات دفتر مشق را با مداد قرمز خط کشی کنیم. دیکته هایمان را ۲۰ بگیریم و نمره انضباطمان کمتر از ۱۸ نباشد.

صبح آمد و مادر نیامد. اولین نشانه تعبیر کابوس محمد پیدا شدن سر و کله خاله بزرگه بود. همانکه همیشه با مادر دعوا داشت. همانکه همیشه ما را کتک می زد. چه مهربان شده بودی خاله. چقدر برایمان تا رسیدن به خانه خاله کوچیکه بستنی خریدی و شکلات و ما متعجب.

تهرانپارس، فلکه سوم، خیابان۱۹۶ غربی،  پلاک ۷۶ . ۱۷ مرداد۱۳۶۳. تا وارد شویم زنها شیون کنان قربان صدقمان می رفتند. دیده ای کسی دورت بگردد؟ دیده ای؟ ما دیدیم. من و برادرم محمد. نمی دانم چه شد که بیرون آمدیم و کنار باغچه نشستیم. کابوس محمد همانجا پشت در حیاط خانه میان آگهی سفید رنگی،  به طرز بی رحمانه ای تعبیر می شد. میان انالله و انا علیه راجعون. میان ردیف۳۶ قطعه ۹۶ بهشت زهرا و خاک بر سر زدن های جماعتی که مادر را بخاطر طرز تفکرش همواره شماتت می کردند. همانها که عمری تنهایش گذاشته بودند... تا برسیم بهشت زهرا محمد مدام در گوشم رجز می خواند که :

- دیدی گفتم مامان مرده!

آره مادر رفته بود. مادر و هیکل چهار شانه اش. مادر و دندانهای یکدست و سفید رنگش. مادر و چشمهای سبز و گربه ای اش. مادر و موهای لخت و خرمایی اش. مادر و صورت گرد و کودکانه اش. مادر و دستکش های سرخ رنگ آشپزخانه و پیش بند گل گلی اش. مادر و خنده های بی دریغش. مادر و زیر لب «هایده» زمزمه کردنهایش. مادر را مرداد با خودش برده بود. 

مادر را چاقوی تیز و بی رحم عصبیت و نادانی روزگار مردسالار مرداد ماه با خودش برده بود. مادر را همان چیزی کشته بود که او به خاطرش مبارزه کرده بود. مادر سی ساله ام را عصبیت کور مرداد ماه کشته بود. مادر را تنهایی های زنی بی پناه کشته بود. زنی که می خواست در مقابل موج بایستد و خودش را ثابت کند.

۱۷مرداد است. سالروز قتل مادرم. ۱۷ مرداد است. روز خبرنگار. ۱۷ مرداد است. روز ولادت حضرت امیر (ع). مرا در این روز نه شادی است و نه غم. تنها قطره اشکی و حسرت دیدار دوباره زنی که در آستانه ۳۰ سالگی رفت و هرگز بر نگشت. یادت بخیر مادر! یادت بخیر! خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده :

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف درد تو رو من با کی بگم

همه حرفها که آخه گفتنی نیست

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 22:32 |

 

 

در عصر تشنگی مردادیان و ترک خوردگی زمین

زنی بی جنازه

بر گستره ی بی کسی هایش مویه می کند :

                                                            « گلم وای        

                                                                        وای گلم »

در عهد سرگیجگی تابستان و واماندگی عدالت

مردی خمیده بر قامت خویش لابه می کند :

                                                           « گلم وای

                                                                        وای گلم »

در ایام کبودی صورت و شکستگی استخوان

مرده ای بر نعش خویش ناله می کند :

                                     

                                                         « گلم وای

                                                                    ای وای گلم »

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 0:46 |

 

 

به دخترکان بی گناه 

کشته شده  لبنانی

 

 

هی! کودک خفته به زیرآهن و آجر و سنگ

هی! ترانه مانده در گلو،                                      Photo

بغض بی پروا،

قناری مرده در قفس،

هی! عروسک هزار پاره ی هزاره،

ما را ببخش که بجای بوی نعش مضطربت به زیر آوار

بوی صابون و ادکلن می دهیم

ما را ببخش که به نام آسمان،

جنازه معصوم و خفته تو را

آویزان سینه ریز جواهراتمان کرده ایم.

 

هی! کودک مانده به زیر قاب های خیالی،

خروارها فریاد،

ما را ببخش که به وقت خواب خرگوشی ستاره ها

تو را بهانه دیپلماسی خویش کرده ایم.

 

ما را ببخش و بیامرز

که تو فرشته بودی و ما گلوله!

 

هی! کودک خفته به زیرخنکای خلوت خاک

راستی !

« گیر سر » نقره ی بازی گوشی هایت کجاست؟

تا بجای مدالهای افتخار

آویزان سینه ی ستبر روزگار کنیم!

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 23:47 |

قرار بود در این وبلاگ روزی یک شعر از مهرداد قاسمفر بنویسم تا لحظه آزادی اش. دوستی به طعنه گفت یعنی اینقدر زندانشان طول خواهد کشید! ترسیدم و شعرهایش را گاهی و تک و توک در این وبلاگ آوردم . که شاید روزهای بندش کمتر از اشعارش باشد. نمی دانستم که تقدیر بر تدبیر ما چیره است و زمانه بر مدار بی مرامی استوار.  دل خوش بودم به عدالت اسلامی و شفقت ایرانی. دل خوش بودم به درایت کسانیکه می دانند مهرداد و مانا را در این ماجرا گناهی نیست. که آن اشتباه سهوی بود ومستحق این همه ناملایمات نبود.

 

با این همه رگ این خیال خام را باید زد. که چون فکر رهایی روزنامه در قفس بی تدبیری ها گرفتار آمده. ظاهراً قرار نیست زودتر از دو ماه دیگر برای مهرداد و مانا دادگاهی برگزار شود و این یعنی فاجعه و مصیبتی که همسرانشان باید بکشند و دم بر نیاورند. این یعنی ذهن خسته کودکی چشم انتظار که گمان می کند پدرش مرده است و آنکه آن سوی قفس می بیند وهمی بیش نیست. این یعنی بار سنگین تنهایی و رنجی که همسران مهرداد و مانا باید به تنهایی بکشند.یعنی پاک کردن مسئله بجای حل آن. گاهی شعر بهتر از هرچیز دیگری جای آدمی سخن می گوید و تمنایی را تصویر می کند. بگذارید این نوشته را با شعری از سید علی صالحی به پایان برسانم که انگار در وصف مهرداد و مانا و خطاب به بانیان عدالت این سرزمین سروده :

 

برای چیدن آخرین جمله جهان

کلمه کم آورده ام.

لطفاً حروف روشن رازداران را آزاد کنید!

آزادشان کنید!

آنها فرزندان فرصت گریز هزاره نان اند،

که در پایداری خویش

جهان را از پیر شدن باز می دارند

 

آزادشان کنید!

پرستویی که امروز قفس نشین شماست

فردا عقاب قفل شکنی خواهد شد

که به قله مه گرفته قاف هم قناعت نخواهد کرد

 

آزاد شان کنید!

آنها کامل ترین کمر بستگان باران اند،

که ما رویاهای بی گرگی خویش را

در آهو ترین پیراهن بی فریب شان شسته ایم

   

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 1:26 |

 

1- دیر زمانی بود که چیزی ننوشته بودم. پس از مدتها و به اصرار« داوود » عزیز سری به ناصر خسرو زدم و آنچه را که عیان بود بیان کردم . گرچه حتماً نیروی انتظامی بیکار نمی نشیند و طبق معمول جوابیه می فرستد اما بهرحال طلسم را با دلی شکسته شکستم. که خانه اولم « ایران » است و حال و روز این خانه تقریباً ویران . با این همه گزارشم درباره ناصر خسرو را می توانید اینجا بخوانید.

 

2- از ابتدای ماه مالی جدید به بسیاری از بخش های روزنامه رسماً اعلام شده که اضافه کاری ها تا تعیین تکلیف روزنامه قطع می شود . گرچه آقایان اینجا هم عدالت را رعایت نکرده اند و برخی از عزیز کرده ها به سیاق ایام گذشته مشمول این موضوع نمی شوند اما به نظر می رسد که علمداران مقاومت دربرابر نیرویی که خواهان بازگشایی روزنامه نیست ، دیگر کم آورده اند . البته این را هم شنیده ام که در مورد این تصمیم شخص سرپرست و مدیر مسئول موسسه چندان موافق امر نبوده و با سعی و تلاش بعضی ها بالاخره تسلیم این تصمیم می شود . گذشته از اثرات سوئی که این تصمیم برروحیه بچه های روزنامه گذاشته ، آقای « اسلامی فرد » باید متوجه باشد که در صورت تعطیلی دائمی روزنامه و کشیدن کار به بیمه بیکاری و غیره ، مطابق قانون معادل حقوق سه ماهه آخر به کارکنان پرداخت خواهد شد و اگر عدم پرداخت اضافه کاری ها تا سه ماه ادامه پیدا کند معنایش محرومیت خیل عظیمی از کارکنان روزنامه از حقوق و دستمزد واقعی خودشان در ایام بیکاری خواهد بود که این به نظرم ظلم مضاعف است . چون بیمه بیکاری را که روزنامه پرداخت نمی کند تا مشمول ملاحظات این چنینی گردد.

 

3- آقایان به اصطلاح مقتصدی که دور و بر سرپرست روزنامه را شلوغ کرده اند ، اگر خیلی راست می گویند و اهل تدبیرند بهتر است بجای زدن از سر و ته همین حقوق بخور و نمیر کارکنان موسسه ، فکری به حال نشریات علی سویه ای بکنند که موسسه همچنان اصرار به انتشار آنها دارد و چون دیوی گشنه کلی پول بابت کاغذ و چاپ و زینک و غیره می بلعد. حتماً آقایان مستحضرند که نشریاتی چون الوفاق و ایران ورزشی و ایران آذین و ایران دیلی لااقل 85 درصد برگشتی دارندو حکماْ جای اشانتویون به مخاطبان عرضه می شدند. بهتر است آقایان مدبر!!! بجای قطع کردن حقوق کارکنان موسسه ، جلوی آفتابه لگن خرج لحیم کردن را بگیرند .

 

4- شنیدم که با روی کار آمدن دولت نهم ، هیئت مدیره بزرگترین موسسه مطبوعاتی کشور - روزنامه ایران خودمان - که متشکل از عالی ترین مدیران دولت می شود، بدلیل وجود اختلافات شدید میان اعضا، فقط یکبار تشکیل جلسه داده اند که در همان جلسه هم محتویات جلسه نامکتوب باقی می ماند و صورتجلسه ای تدوین نمی شود. شاید اگرهیئت مدیره محترم دوباره تشکیل جلسه بدهد ، مشکل بازگشایی روزنامه هم به طریق جاودانی ما ایرانی ها یعنی شیوه کدخدامنشی حل شود .گرچه مرا بر این خیال باری نیست !

 

5- در کامنتهایی که برای مطلب قبلی دوستان گذاشته بودند ، پیامی بود که برخی از وقایع گذشته روزنامه را با ادبیاتی نه درشأن نقد و نقادی بیان کرده بود و گرچه متن پر باری بود اما به دلیل توهینی که به رئیس خبرگزاری و وزیر ارشاد در آن شده بود ، آنرا از میان کامنت ها حذف کردم. هر چه هم فکر کردم نفهمیدم منظور رفیق خوبم از وبلاگ نویس حرفه ای چی بوده ! ضمن اینکه اگر « عقده ای » مورد نظر دوست عزیزم فحش نیست ، پس چرا خیلی تا بهشان میگویی عقده ای می زنند توی گوشت ! بهرحال برای رعایت انصاف توضیحات این نویسنده ناشناس را آورده ام تا متهم به قضاوت یک جانبه نشده باشم :

 

آقای احمد آقا آیا شما میتونی معادل کلمه "عقده ای" را بگی تا خدای ناکرده به کسی به زعم شما توهین نشود و آیا شما بدون اینکه در وبلاگت بنویسی و تذکر بدهی حق برداشتن نظرات دیگران را داری و یا با وبلاگنویسی آشنا نیستی و اگر قرار است مردم از شما اجازه بگیرند و نظر بدهند دیگر نظر آنها نیست و تقریبا در تمامی وبلاگها این مسائل هست و این خوانندگان هستند که باید نظر بدهند و نظرات دیگران را نقد کنند و شما نباید شخصا سانسور کنید و اگر هم میخواهید مطالب باب طبع جنابعالی و آقایان نوشته شود بهتر است مانند بعضیها مطلبی در وبلاگتان بنویسید تا مراجعه کنندگان بدانند که نظرات آنها از فیلتر شما خواهد گذشت و در مورد مطلب هم عین واقعیت است و اگر شما اطلاعاتتان ضعیف است بهتر است از قدیمیهای روزنامه سوال کنید و یا اگر از تاسیس وبلاگتان پشیمان شده اید بی سرو صدا دیگر مطلب با سوز و گداز ننویسید و من اعتقاد دارم کلماتی که بکار بردم اولا بهیچوجه رکیک نبوده و بدتر از آن امروزه در وبلاگهای بسیار پر خواننده نیز هست و همه میدانند نظرات خوانندگان یک وبلاگ لزوما مورد تایید وبلاگنویس مربوطه نیست مگر اینکه بنا به ملاحظاتی که گفتم و انهم باید در وبلاگ درج شود ، وبلاگنویس فیلتری را اعمال کند ولی در غیر اینصورت این توهین به خوانندگان است که هر نظری که با منافع و مصالح ما جور در نمی آمد کاملا حذف ؟! کنیم و نگذاریم دیگران قضاوت کنند . البته شاید زیاد نتوان به شما خرده گرفت چون اولا عمر وبلاگنویسی شما به زمان بسته شدن روزنامه که خیلی اندک است بر میگردد و باید از دیگران که حرفه ای تر شده اند یاد بگیرید و بدانید فرهنگ وبلاگنویسی مانند روزنامه نگاری فعلی ما که پر از مصلحت های شخصی و سیاسی و سلیقه ای است و تیغ سانسور بر سر آن همیشه و در همه جا بوده است، نیست و باید آزادتر باشد و شما مانند مطالبی که برای نشریات مینویسید با وبلاگتان برخورد میکنید و این در جا زدن است . در آخر باید بگویم اشخاصی که من نام بردم و به زعم شما به ایشان توهین شده بود برایشان بیش از هر چیز مقام و موقعیت ومیزشان اهمیت داشته و در راه حفظ آنها حاظرهستند همه ارزشهای انسانی و اخلاقی را زیر پا گذاشته و حتی زندگی و جان کارمندانشان نیز اهمیتی ندارد و خود را نشان داده اند و دلیلش هم تعطیلی 2 ماهه روزنامه ایران و بلاتکلیفی کارکنان آن است و دفاع از آنها در شان شما نیست.موفق باشید.

 

و بالاخره اینکه - دوست عزیزی می گفت راه نجات روزنامه از این بلاتکلیفی رفتن نمایندگان تمام بخش های روزنامه پیش وزیر محترم ارشاد است و طلب مغفرت از ایشان ، با عرض معذرت از این دوست بزرگوار باید بگویم که :

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 0:44 |