امروز اول تیر ماه است . اول تابستان . آغاز هیاهوی شاد و لجام گسیخته کودکان و طبیعت . اول تابستان را فراهانی جماعت باید جشن بگیرند ، باید خوش باشد و بی خیال . رسمی بجا مانده از نیاکان کشاورز واهل خاک که تابستانش فصل درو بود و گندم . فصل آفتاب و نعمت و روزی . فراهانی جماعت چنین روزی را باید به جشن و پایکوبی بنشیند.فرقی هم نمی کند . پدرش یا پدرانش هم که مهاجر شهرهای دیگر باشند ، هر جا که باشد ، به هر دیاری ، باید این روز را به جشن بنشیند و من شاید از معدود فراهانی هایی هستم که به خلاف دیگران امروز را باید به عزا بنشینم . عزای تولد شاعری که دربند است . عزای غربت مهرداد قاسمفر .
شاید اگر مهرداد مشمول مهرورزی آقایان نشده بود « داد مهر» ، فرزندش حالا اصرار می کرد که « بابا باید تولدت را جشن بگیری ! » و حتماْ چهره آقای شاعر دیدنی بود . او که هیچ گرفتاری نداشت جز غم من و تو و دیگران . روشنفکر محافظه کارمان لابد کلی کلافه می شد ، از رفتار بورژوایی که هرگز دل خوشی از آنها نداشت . اما حالا مهرداد قاسمفر در بند بی تدبیری دیگران است . درست مثل تمام بچه های روزنامه که گرفتار زد و بند های پشت پرده اند و در بند لجبازی های کودکانه بانیان فرهنگ !
دیروز سری به تحریریه خاموش « ایران جمعه » زدم . چه دلگیر بود سکوت بچه ها و سیگارهایی که پشت سر هم دود می شد و اگر مهرداد بود حتماْ صدایش در می آمد . یادم آمد شب آخری که مهرداد قاسمفر را دیدم . خلوت و خاموش . انگار می دانست که در شرف تاریکی قرار دارد . لعنت به من که در همان لحظه ها به شوخی و بی خبر از همه جا خنده کنان گفتم : « اینجا چی کار می کنی مهرداد ! بلند شو برو بشین پاشو تمرین کن ! » لعنت به من که ندانسته تیری به قلبش نشانده بودم . هنوز زهر خندش پیش چشمانم است . خدایا در آن لحظات این مرد چه می کشید ؟ نمی دانم . نمی خواهم که بدانم . نه! من طاقت تحمل این همه فشار را ندارم . می دیدم خنده های زیر زیرکی بعضی را که از افتادنش بال می زدند ! گرچه حالا بسیاری شان به گل مانده اند !
اینطوریست دیگر ! به روزگار ما و در روزنامه ایران گاهی پیدا می شوند کسانی که از افتادن دیگری شادکامترند و از برکشیده شدنش دلگیر ! و این نه حکایت آدمهای روزنامه ایران که حکایت خیلی ها در ایران است .
آخرین تصویری که از مهرداد در ذهنم مانده لحظه ای است که صبورانه و پر تحمل به دفتر مدیر مسئول روزنامه می رفت . در شب فردایی که بازداشت شد . می رفت که خبر آماده شدن برای زندان را بشنود . و فردای همانروز با حوله و مسواک آماده بود برای قربانی شدن ! به همراه مانا .
مهرداد عزیز مرا ببخش ! مراببخش که بی مزه ترین شوخی عمرم را با تو کردم ! مرا و تمام آنها که زیر زیرکی از افتادنت می خندیدند ببخش ! تلخ ترین خاطره من از دستگیری تو فحش های آبداری است که فردای توقیفت از زبان یکی از زالو صفت های روزنامه شنیدم که نثار تو و مانا می کرد . گرچه گلاویز شدنم هم نتوانست مرحمی بر این زخم باشد .
مهرداد عزیز ما را ببخش ! ببخش اگر نمی توانیم برایت کاری کنیم . ببخش ما را مهرداد که گرفتار غم نانیم و تمام دعواهایمان بر سر همین سه حرف است . جایی گفته ام : « ما که پرواز نکردیم که بدانیم چیست پرواز عزیز ! ما در این شب گرفتار خدایان شده ایم / ما که آغاز نکردیم که بدانیم چیست پایان عزیز ؟ ما در این شهر گرفتار غم نان شده ایم »
مهرداد ، مهرداد عزیز ! تولدت مبارک . کاش می توانستی در تاریکی وحشتناک سلولت شمعی برای خودت روشن کنی . گرچه زمستان خواهد رفت اما زبونی و حقارت ما با ما خواهد ماند . تا کی و کجا که نوبت به قربانی شدن خودمان برسد ! آیا آن روز اگر تو بیرون مانده بودی یادی از ما خواهی کرد ؟! ... تولدت مبارک مرد ! تولدت مبارک . در میان اشعارت شعری دیدم که نوشتنش کمترین یادی است که از تو می کنم شاعر :
این همه راه
اما تو
این همه راه نیامده یی
که ماهی های مرده را
درپرده ابر/ تماشا کنی !
بی گمان
در پشت گونه های مه آلودت
موجی از آبهای سپید
بال بال / می زنند
که انگشتانت
جنازه های بلور را
اینگونه لمس می کند و / خیابان
در دایره یی معکوس / می شکند
نه!
تو این همه راه
بیهوده نیامده یی
+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت
14:11 |