تبليغاتX
تحریریه خاموش

در مملکتی که دولتش با نفت بشکه ای 1۰۵ دلار، اندر خم  کوچه مهرورزی مانده است، در خطه ای که شعار بر شعور آدمی تازیانه می زند و از در و دیوارش دروغ و بی کفایتی می بارد، آقا مرتضی که جوانکی است بیست و چند ساله طریقه ای نوین برای گذران زندگی برگزیده است.

 

 

خلاقیتی که مایه اش سیاه کردن صورت و پوشیدن دامن است و تنبکی به دست گرفتن و ریتمکی بی مسما نواختن. به امید مددی از من و تو. آقا مرتضی چندان هم بی سواد نیست و از سر اتفاق چیزها می داند و خرده مدرکی هم دارد ناقابل! با این همه صورتش را سیاه کرده تا مفری بیابد و گریزگاهی برای گریختن از روزگار سیاهش. روزگار " سیاه " قصه ما را چه کسی سیاه کرده است؟ نفت 1۰۵ دلاری؟ طرح های نوین اقتصادی؟ یا شاید هم مهرورزی با خلایق که قرار بود بر سر سفره مان بنشیند؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:29 |

خیابان رودسر و گیلان را خیلی ها در تهران می شناسند. دو خیابانی که در مرکز ساختمان های وزارت نفت واقع شده اند. درست روبروی درب پشتی وزارت نفت. نفتی که امروز روز هر بشکه اش را 105 دلار می فروشیم. نفتی که قرار بود نه سیاهی و بوی تعفن آورش، که پول و برکتش را سر سفره هایمان بیاورند. که نیاوردند و همان نانی را هم که درسفره مان بود، بیرحمانه از ما دریغ  کردند.

 

 

خیابان رودسر و گیلان را خیلی ها در تهران می شناسند. نه بخاطر ساختمانهای سر به فلک کشیده وزارتخانه نفت.

که به خاطر بازار پنهان و مخفی که روی دیوارهایش جریان دارد.

 بازار خرید و فروش " کلیه ". خودتان عکس ها راببینید و قضاوت کنید. این بود وعده های رنگین اقتصادی که به ما داده شد؟البته خریداران و فروشنده ها هم در خیابان پراکنده اند. با این حال چون دلشان نمی خواست در عکس های من باشند به پشت دوربین آمدند. شرم و شرف آنها چنان است که گفت و گو با من نیز پرهیز می کنند. اگر توانستید، حتماً سری به خیابان رودسر و گیلان بزنید. تا ببینید زیر سایه ساختمانهای سر به فلک کشیده وزارتخانه نفت، چه حکایت ها که ناگفته مانده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 10:17 |

برای آقای قاسمی فرقی نمی کند که دنیا به کدام طرف برود و روزگار بر کدام پاشنه بچرخد. برای او مهم نیست که اصلاً رئیس دولت کی هست و نماینده مجلس کی. برای او جمع کردن سکه ها مهمترین چیز است. سکه هایی که تمام فضای داشبورد تاکسی فکستنی و درب و داغانش را اشغال کرده اند و اگر یکی از مسافران یکی از آنها را بخواهد آقای قاسمی با طیب خاطر آن سکه را می دهد. حتی اگر سکه، سکه دوره ناصری باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آقای قاسمی سالهاست که مشغول گردآوری انواع و اقسام سکه ها از دوران فتحعلی شاه تا امروز است و می گوید اصلاً به ارزش تاریخی سکه ها و اهمیت چهره های حک شده روی آنها کاری ندارد. برایش مهم فقط جمع کردن سکه است. همین و بس. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 آقای قاسمی می گوید: گاهی برخی از مسافران آشنای تاکسی فکستنی اگر سکه ای پیدا کنند برایم نگه می دارند و در گذارشان به تاکسی، آن را بی هیچ منتی تقدیم می کنند و این از همه چیز برایم شیرنتر است.

راستش گاهی به آقای قاسمی و تاکسی فکستنی اش حسودی ام می شود. با خودم می گویم " این همه شغل در دنیا قحط بود که رفتی سراغ روزنامه نگاری؟ که دائم نگران اخراج شدن و بیکار شدن و مرخصی گرفتن باشی!  توی تاکسی آقای قاسمی می توانی داغ ترین بحث های سیاسی را انجام بدهی، بی آنکه نگران سرنوشتت باشی. می توانی از او و سکه هایش تندترین انتقادات را بکنیُ بی آنکه نگران عواقب آن باشی. چون آقای قاسمی تحملش بیشتر از این حرف هاست و می داند که ارکان مدیریت تاکسی اش با یک انتقاد گزنده به هم نمی ریزد.ای کاش تحمل برخی از ما به اندازه یک راننده تاکسی بود. آن هم راننده تاکسی که عاشق سکه است و سکه ها برایش نه ارزش مادی که ارزش معنوی دارد.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 18:27 |

بوی گندی به مشامم می رسد. بوی گند سال ۸۷. راستش بوی این گند بزرگ حتی از بوی نفت هم بدتر است. نفتی که قرار بود سر سفره مان بیاید و حالا نان سفره مان را هم با خودش برده و نان ما را بریده. به هر حال تحویل این سال تهوع آور بر شما گرامی! سال را با شعری از سید علی صالحی شروع کنم بهتر است.

 

سال به سال/ هر سال/ يک سينً ساده

از سفره هفت سينً ما کم مي شود،

چرا...؟

 

پريا مي پرسد،

پريا دخترً يکي از کارگرانً همين خطً واحد است.

 

سال به سال / هر سال / هزار مشقً دشوار / بر شبً تکليف و ترانه ما تحميل مي شود،

چرا...؟ / چرا نمي گذارند/ کسي در امتحانً دشوارً نان و سرپناه و سايه / قبول شود؟

 

پريا مي پرسد،

پريا دخترً يکي از کارگرانً نيشکرً تلخاب است.

 

سال به سال / هر سال

...

(بگذار سخن بگويم،) / واژه ها بي وثيقه آزاد نمي شوند،/ اين کيفرخواستً تباني با ترانه زندگي ست؟

پريا نمي پرسد / من مي گويم،/ پدر من هم / يکي از کارگرانً خسته همين جهان بود.

سال به سال / هر سال / صحبت از نفت و چراغ و سپيده دم است / صحبت از سفره گشودنً صبح است / صحبت از علاقه عجيبي / به اسمً عدالت است،

اما پرده ها تاريک / پدرها خسته / سفره ها خالي،

سال به سال / هر سال

...

 

(بگذار سخن بگويم،) / بگذار هر چه مي خواهد ببارد / ببارد از سنگ، از سياهي، از سکوت، / ما نوميد نمي شويم / ما همچنان

سفره بي سينً خانواده خود را / با الفبايً تمامٍ عيارً عشق مي آراييم،

اين را من نمي گويم

مادرانً ما مي گويند،

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 8:43 |

سيلي شرم بر صورت آبرو عنوان گزارشي است كه من به اتفاق حیدر رضایی از فقر و فلاكت زنان و دختران دانش آموزي تهيه كرديم كه در اوج محروميت قرار دارند. من البته در اين گزارش نتوانستم، خيلي چيزها را بنويسم. نتوانستم بنويسم كه در ميان اين دخترها، دختري هست كه هر شب از دست پدرش كتك مي خورد و حتي اگر كتك نخورد به عادت هر شب منتظر مي ماند تا پدر او را بزند و تا صبح نمي خوابد حتي اگر كتكي در كار نباشد. ننوشتم كه بر خلاف تمام دانش آموزان، مدرسه براي اين دانش آموزان بهشتي است كه آنها را حتي براي ساعتي از زندگي نكبت بار رهايي مي بخشد. بخش هايي از گزارش البته ديروز در روزنامه اعتماد چاپ شد. با اين همه شيري بود بي يال و اشكم. حالا سايت بالاترين را باز كرده ام مي بينم كه جزو سه لينك برتر امروز خودش انتخاب كرده است. خدا را شكر. از حيدر ممنونم و از دست اندركاران بالاترين هم. من و حيدر اين گزارش را با نيت كمك به اين دانش آموزان آن هم در شب عيد نوشتيم. اگر دوست داريد گزارش را بخوانيد به اينجا سري بزنيد تا عمق فاجعه را دريابيد. اگر خواستيد به اين بچه ها كمك كنيد هم به  ايميلhidarrezaei@yahoo.com سري بزنيد.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 10:54 |

بياييد براي يك بار هم كه شده گوسفند نباشيم و دنيا را چراگاه مفت و مسلم خودمان نبينيم. بياييد براي يكبار هم كه شده نگوييم " مفت باشه كوفت باشه. "  بياييد عينك بدبيني و شك را از مقابل چشمهايمان برداريم.  بياييد به سنتوري و فيلم مهرجويي نه از سر ترحم و دلسوزي كه از سر اعتراض به ظلمي كه بر يك هنرمند مي رود كمك كنيم. كمك كه نه، دين مان را ادا كنيم. اگر فيلم را ديده ايد، اگر از فيلم لذت برده ايد، اگر براي لحظاتي بغض كرده ايد، اگر گاه گاهي دچار همذات پنداري با شخصيت هاي فيلم شده ايد، مرد باشيد و مردانه با پرداخت وجهي به شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی، از مهرجويي و فيلمهايش حمايت كنيد.

نمي شود كه فيلم راببينيد و بگوييد به من چه. كار خودشونه. نمي شود كه پز روشنفكري بدهيم و از عمل كردن به يك حركت مدني به اين سادگي خودداري كنيم. حمايت از سنتوري، حمايت از سينماي بدون سانسور است. حمايت از سينماي غیر دولتی و غیر سفارشی ايران است. حمايت از حق مولف است. مقابله با دزدي فرهنگي است. هر كسي هر طور كه مي تواند بايد از " سنتوري " حمايت كند. اصلاً بياييد تصور كنيم اين فيلم در حال اكران است. با كارگردانش مصاحبه كنيم. با تهيه كننده اش مصاحبه كنيم. نه درباره دزدي و سرقت فيلم. درباره خود فيلم. بياييد فكر كنيم فيلم حالا مثل تمام كارهاي قبلي مهرجويي گل كرده. بياييد درباره اش حرف بزنيم. نقد بنويسيم. تحليلش كنيم. و اصلاً شعاري پيدا كنيم براي حمايت از حقوق مولف. آنها كه سالهاست سينه براي رعايت حق مولف چاك كرده اند، حالا وقتش است. وقت حمايت از مهرجويي و سينماي مولف. هر كس هر كاري از دستش برمي آيد انجام بدهد. اصلاً بياييد به فيلم مهرجويي با پرداخت قيمت بليطش، راي بدهيم. بياييد با واريز كردن پولي كم اهميت كه خرج يك پاكت سيگارمان هم نيست، براي سينماي درست و حسابي، سينماي غير شعاري، سينماي رها شده از ايدئولوژي، يك انتخابات آزاد، برگزار كنيم. بياييد گوسفند نباشيم. بياييد بعد از مدتها سرمان را پايين نياندازيم و با نگاهي كه خالي از هر ذهنيتي است، از كنار حوادث بي تفاوت نگذريم.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 12:34 |

چند ماهي است كه تنديس آرش كمانگير در مقابل كاخ ملت سعد آباد قد علم كرده است. اين مجسمه كه 8 متر طول آن با احتساب پايه صخره اي اش است، كار تيم مجسمه سازي آرش است.

اين تيم سه نفره را استاد حسن ارژنگ پور، حسين ونكي و ابوذر ونكي تشكيل مي دهند. حسين ونكي سرپرست اين تيم مي گويد: براي ساختن آرش، بارها و بارها اين شخصيت اساطيري را در خواب ديده است و چهره و اندام او را بر اساس تصوير ذهني كه از او در رويا كسب كرده، قالب گرفته.

« آرش»‌ نامي نيست كه بسادگي از جان و روان ايرانيان زدوده شود. او مرزهاي ايراني را حفظ كرد كه صداي سم ضربه اسبان سپاه بيگانه در درازناي تاريخ، خاك آن را لحظه اي به آرامش رها نكرده است. جست و جوي ردپاي آرش در آثار ايراني شايد جست و جوي هويت ايراني باشد.

 

دكتر فريدون جنيدي در گفت و گو با خبرگزاري ميراث فرهنگي آرش را نماد ايران و ايراني مي داند و مي گويد:‌ «در زبان اوستايي آرش به صورت «ايرخش‌» ضبط شده كه گونه ديگر «ايرج» ‌فارسي و به معناي ايران و ايراني است.»

او با اشاره به اينكه در شاهنامه فردوسي اشاره مستقيمي به داستان آرش وجود ندارد مي گويد:‌ «آرش نماد ايرانياني است كه پس از حمله تورانيان برخاسته اند و كشور خود را با كوشش و فداكاري از آنان بازگرفته اند. اين داستان در شاهنامه به منوچهر پسر ايرج بازمي گردد.

داستان منوچهر اشاره به تيره هاي ايراني است كه پس از كشته شدن ايرج در كوهستان مانوش گرد هم آمدند و نيرويي را تشكيل دادند كه در برابر تورانيان ايستاد.»

جنيدي درباره كوهستان مانوش مي گويد:‌ «از مانوش در متون پس از اسلام خبري نيست اما در كتاب «بندهشن» از اين كوهستان ياد شده و جايگاه آن البرز مركزي و كوهستان پيرامون دماوند است كه با مكان تير انداختن آرش همخواني دارد.»

مشهور است كه آرش در سيزدهمين روز از تير ماه خود را رها مي كند و ايزد باد 10 روز آن را با خود مي برد و سرانجام در كنار رود جيحون فرود مي آيد.

زرتشتيان در روز تيرگان نخ هفت رنگي را دور دست خود مي بندند و آرزوي باران مي كنند كه در آيين ايراني بهترين آرزوهاست. آنها اين نخ را تا 23 تير ماه كه روز ايزد باد است دور دست خود نگه مي دارند و در آن روز آن را به دست باد مي دهند. نكته جالب اينجاست كه تنديس آرش هم در تيرماه امسال در برابر كاخ ملت قد علم كرده است. این عکس ها را در آخرین روزهای بهمن ماه گرفتم. امیدوارم خوشتان بیاید.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 11:1 |

خبري خواندم از مسجد سليمان، تلخ و سوزناك. خانه اي را نشت گازهاي سمي سرگردان در شهر ويران كرده است. اين خانه در منطقه كلگه واقع شده بوده و صبح پريروز در حالى كه اعضاى خانواده براى انجام كارى درحال ترك خانه بودند از خانه مسكونى خود صداى انفجار مهيبى مي شنوند. ( عکس هایش را ببینید )

انفجاري كه هست و نيست شان را به آتش كشيده. بنا به اظهارنظر كارشناسان محلى، اين منزل مسكونى به دليل نشت گازهاى زيرزمينى به همراه اثاثيه منزل صددرصد از بين رفته است. 

گازهاى سرگردان و خطرناك بلاي جان مردمي است كه

از نفت بشكه اي 90 دلار نصيبي جز فقر و بدبختي نمي برند. مردمي كه نفت و بوي مشمئز كننده آن از سر و صورتشان بالا مي رود و تنگي نفس و آسم و سرفه هاي خس دار تنها بهره اي است كه از آن مي برند، مردمي كه تابستانشان از سر همين نفت و گاز، جهنمي از بي آبي و بي برقي است و زمستانشان دوزخي از گازهاي سمي كه از چاه هاي نفتي حوالي شهر نشت مي كند. و اين سرنوشت مردمي است كه مدال افتخار كشف اولين چاه نفت خاورميانه را بر سينه دارند. 

مسجد سليمان ساليان سال است كه با مشكلات آلودگى نفتى و گازى دست به گريبان است و تاكنون براى رفع آنها اقدامات اساسى انجام نشده است. اين شهر۲۴۰ هزار نفري كه در ميان سلسله جبال زاگرس واقع شده است. متأسفانه با وجودى كه درحال حاضر اين شهر هر سال صدها ميليون دلار از محل استخراج منابع زيرزمينى خود را وارد چرخه اقتصادى كشور مى كند، به جاى چهره اى صنعتى و مدرن بيشتر به روستايى مى ماند. اكنون نفت بلاى جان مردم شده است. نشت گازهاى زيرزمينى، نشت لوله هاى گاز غيراستاندارد و پوسيده شهرى از كوچه و خيابانها و سوخت ناقص و ۲۴ ساعته گاز از دودكش هاى منازل و شركتها، تنها بخشى از آثار ناگوارى است كه در سالهاى اخير باعث بيمارى و احياناً مرگ عده زيادى از بيگناهان در اين شهر شده است. از طرفى، گسترش بى رويه شهرى مسجدسليمان باعث شده تا بيشتر خانه هاى اين شهر با سنگ و گل طبيعى به صورت غيراصولى، شبانه و عجولانه ساخته شود و به هيچ وجه استانداردهاى عمرانى در ساخت آنها رعايت نشده است.

استنشاق گازهاى سمى در طول شبانه روز، مشكلات روحى فراوانى براى مردم منطقه به وجود آورده است و اكثر مردم افسرده هستند و نمى دانند چگونه با اين مشكلات برخورد كنند. ضمن اينكه فوران گاز از زير زمين باعث افزايش شمار بيماران پوستى، قلبى و ريوى در منطقه نيز شده است. هم اكنون مردم مسجدسليمان در معرض مسموميت شديد گازهاى H2S هستند كه بر روحيه و روان انسان تأثير مى گذارد. براساس گزارش رسمى محيط زيست ميزان آلودگى در اين شهرستان ۲۰۰ برابر حد استاندارد است. گفته مى شود، در گذشته شركت نفت به هيچ وجه اجازه ساخت و ساز در مناطق آلوده را نمى داد، اما در سالهاى اخير با بى توجهى مسؤولان و سوءاستفاده برخى افراد، مردم به اين مناطق هجوم آورده و شروع به ساخت و ساز بى رويه كردند به طورى كه ديگر كارى از دست شركت نفت و شهردارى براى ساماندهى اوضاع بر نيامد. براساس گزارش شركت بهره بردارى نفت و گاز مسجدسليمان، ۶ نقطه اين شهر شامل: سى برنج، پشت برج، حوالى چاه اف _ ۳ در منطقه هشت بنگله، ميدان نفتون، ميدان چاه نقتى و كوى نفتخيز معروف به دره خرسان داراى مشكل نشت گاز و نفت از پوش سنگ مخزن آسمارى هستند. در حال حاضر ۲۷۳۳ خانه و ۴۴۴ مغازه با تقريب ۱۰ تا ۱۵ درصد تعديل در اين شهر در معرض نشت گاز و نفت قرار دارند. بوى نفت و گاز در مناطق آلوده به راحتى استنشاق مى شود و فكر اينكه چگونه ساكنان اين مناطق در آنجا زندگى مى كنند، دردناك و رنج آور است. در اين مناطق به حدى نفت جارى است كه شركت نفت براى جلوگيرى از حوادث ناگوار و آتش سوزى هاى احتمالى پست نگهبانى مستقر كرده است.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 14:54 |

اينجور هم نيست كه در روزنامه ايران اتفاق خبري قابل توجهي رخ ندهد. گيرم خيلي از صفحاتش باب طبع برخي از ما نباشد. نمونه اش خبري است كه امروز در صفحه 20 اين روزنامه چاپ شده است. اين خبر حكايت از تلفيق نژادي يك جفت شير و ببر در باغ وحش مشهد دارد. در جهان ، اين سومین باریست که جفت گیری طبیعی ببر نر با شیر ماده به ثمر می نشیند. نتیجه این جفت گیری طبيعى تولد ۳ توله «شير ببر» (تايگون) در مشهد است.

نكته مهم در اين خبر اما فقط خود خبر نيست. مهمتر از خود خبر به نظرم معادل سازي است كه داريوش عباسي دبير شهرستانهاي روزنامه ايران انجام داده است. واژه تايگون تركيبي از دو حرف ابتدايي TIGER و LION است كه بهترين معادل برايش همين واژه « شير ببر »ي است كه داريوش عباسي ساخته .

البته ۱۵ سال پيش هم آمريكايي ها اين كار را كرده بودند و نخستين تايگون در آمريكا به صورت لقاح مصنوعى به دنيا آمد و پس از آن چينى ها موفق به اين كار شدند. در باغ وحش مشهد نيز ۷ بار مقاربت طبيعى بين شير ماده و ببر نر و يا برعكس صورت گرفت تا اين كه حامله شدن شير ماده كاملاً به صورت طبيعى صورت گرفت و حاصل آن تولد ۳ توله تايگون شد. ( عکسهایشان را ببینید )

مهدى رستمى، مدير داخلى باغ وحش خراسان رضوى در اين باره به خبر نگار روزنامه ايران مى گويد: اين پديده براى نخستين بار در دنيا به صورت طبيعى در مشهد به وجود آمد كه حاصل آن تولد ۳ توله تايگون در نهايت سلامت بود. او مى افزايد: اصولاً در زندگى حيوانات وحشى، زاد و ولد حيوانات از نوع شير و ببر بويژه در باغ وحش ها از طريق لقاح مصنوعى صورت مى گيرد كه يا نتيجه نمى دهد يا اين كه به صورت نادر به نتيجه مى رسد.

 

 

رستمى در توصيف تايگون ها مى گويد: رنگ زمينه بدن اين تايگون ها قرمز است و در دم، دست و پاهايشان و كمى هم روى صورت و پيشانى آنها مانند ببر خطوط راه راه وجود دارد.

از نظر او تايگون ها به لحاظ جثه از توله شير درشت تر هستند اما گاهى تفاوت هايى در واكنش هاى آنها وجود دارد، به طورمثال ببر عاشق زندگى در كنار آب است در صورتى كه شير تمايلى به نزديك شدن به آب ندارد اما تايگون ها برخى اوقات به بازى با آب تمايل نشان مى دهند در حالى كه برخى اوقات به سمت آن هم نمى روند.

 

 

شير و ببر در طبيعت به طور متوسط زير ۱۷ سال و در اسارت، حدود ۲۵ سال عمر مى كند اما با وجود اين كه تايگون ها ۲ رگه و قوى تر هستند پيش بينى مى شود كه عمرشان هم بيشتر باشد.

رستمى درباره توليد مثل دوباره تايگون ها توضيح مى دهد: طبق بررسى هاى انجام شده نوع ماده تايگون قابل تكثير و نر آن غيرقابل تكثير است. تايگون ها از سن ۳ سالگى قابليت بارور شدن دارند و اميدواريم كه بتوانيم باز هم به صورت طبيعى تعداد تايگون ها را افزايش دهيم.

كاش روزنامه ايران بيشتر قدر نيروهاي حرفه اي خودش را بداند. به نظرم بايد به داريوش عباسي و خبرنگاري كه اين خبر را فرستاده است دست مريزاد گفت.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 12:3 |

نمي دانم وقتي يك نفر منبع آب خانه اش را تبديل به هواپيما مي كند، اسمش را چه بايد گذاشت. خلاقيت ؟ يا عشق پرواز؟ بهرحال هر چي كه هست، من اين عكسها را 3 سال پيش از يك خانه در عسلويه گرفتم. اميدوارم خوشتان بيايد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 13:7 |